جهانستانى شتافت ، عساكر نصرتمآثر كه البرز و بيستون در برابر صلابتثبات و قرارشان ، برجا نمىماند و شيرفلك از حدت ناخن شمشير آتشبار آنها از ناخن و چنگال سپر مىافكند ، به فرمان قدرتوأمان خسرو مالكرقاب ، مسلح و مكمل و مهيا و مرتب گشته ، مانند سيل بىزنهار در جوش و به رنگ بحر ذخّار در خروش آمدند .
به ميدان گزيدند آرامگاه * ز آهن قبا و ز آهن كلاه
يلاق غرق آهن ز پا تا به فرق * چو جوهر كه باشد به فولاد غرق
پى حفظ مرغ روان در بدن * شده درع و آهن قفسهاى تن
ز آهنقبايان به صحراى كين * حصارى پديدار شد آهنين
لباس بدن كرده برنا و پير * زرههاى آهن به جاى حرير
گرفتند شيران به فولاد دست * چو شير آهنين پنجه شد مشكل است
ز خفتان و از جوشن و درع و خود * زمين سربهسر دشت فولاد بود
ز آئينهپوشان به دشت وغا * شده چارديوار آهن به پا
در آن آينه ، ديده از هر كنار * عدو چهرهء مرگ خويش آشكار
اتاقه نمودار بر خود زر * هما بر سر بيضه گسترده پر
سواران جنگى به دشت مصاف * صفى بركشيدند چون كوه قاف
ز انبوهى نيزه در دشت كين * سنان رست گويى ز روى زمين
سنان منصب سربلندى گرفت * علم پايهء ارجمندى گرفت
چو قدّ پرىپيكران دلپذير * نموده علم در لباس حرير
از اين سوى خاقان كشورگشاى * كه حكمش نهد بر سر چرخ پاى
شه ظلمفرساى عدلآفرين * سكندر لواى سليماننگين
ز جوهر سراپا چو شمشير پر * ز درج خلافت فروزنده در
علمهاى فتح و ظفر برفراشت * به ترتيب افواج همت گماشت
پادشاه مشترىطلعت مقارن طلوع آفتاب پا در ركاب جوزا انتساب گذاشته ، سوار بارهء آسمانهيات ، چون قطب فلك استقامت ، در ميدان جلالت ، به تمكين سلطانى ايستاده ، زهى بارهء فلك شكوهى كه ماه سريع السير ، از رشك سرعت جولانش ، داغ كلف بر رو نهاده و شرم نرمرفتارىاش صبا و شمال را سر به صحرا داده .
چو خورشيد آن سمند غيرت برق * كند يك روز طى از غرب تا شرق