التفات به حال او انداخته ، امارت اولكاى خواف مرحمت فرمودند و به عطاى خطاب ارجمند خان ، بر مراتب عزّ و مباهاتش افزودند و به همه جهت توجه تمام در تربيت او مبذول و مورد انظار عنايت و قبول بود . او هم دست ادب بر سينه گذاشته و اين معنى را ذريعهء سرفرازى دو جهانى پنداشته ، فدائيانه خدمت مىنمود و چون موكب فيروزىآثار ، عازم دار القرار قندهار شد ، مشار اليه شرف ترخّص حاصل نموده به خواف رفت و به استظهار عواطف و الطاف جناب اعلى روزبهروز ترقى به مدارج عليا نموده ، از جمهور اماثل و اقران و درجهء امتياز بهترى و در ميانهء حكام خراسان به وفور دولت و شأن مرتبه برترى يافت .
چون ساغر حوصلهاش گنجايش اين بادهء مردآزما نداشت ، بدمست نشئهء غرور گرديد و بخار نخوت و پندار در كاخ دماغ او پيچيد و در اين سال كه رايات جاه و جلال ، بعد اتمام كار مشهد مقدس معاودت به نيشابور نمود ، مشار اليه همراه عالىجاه ، شاهپسند خان سردار ، مأمور به اولكاى سبزوار گرديد و به حسب تقدير چشمزخمى به آن لشكر دريانظير رسيد ، او خود را از ميان به كنار كشيد و مخالفان بدبنياد او را تحريص و ترغيب نمودند كه به خواف رفته ، به اعلاى اعلام مخالفت و عصيان پردازد ، تا مردم ولايات ديگر به اصغاى اين خبر كه اسماعيل خان با وصف تربيتيافتگى جناب اعلى خاقانى و استفاضه و استفادهء انواع احسان و اصطناع سلطانى ، طبل نافرمانى به علانيه فروكوفت ، البته وهن و ضعف در آن دولت مشاهده كرده باشد . به اين گمان هريك از باشندگان دور و نزديك ، سر از زاويهء خمول برآرد و شايد به اين هنگامهانگيزى ، خللى و فتورى در كار دولت عليا افتد .
اسماعيل خان نيز از راه حماقت اراجيف آن جماعت را از مقولهء صداقت و جزو رشادت خود دانسته ، از همان معركه برآمده راه خواف پيشگرفت و به تهيهء سامان قلعهدارى پرداخت و چريك تفنگچى از اطراف و جوانب طلبيده به استحفاظ شهر و قلعه مقرر گردانيده ، غوغاى فساد در اكثر بلوكات خراسان انداخت . جمعى را گمان اين به خاطر بود كه اگر عساكر نصرتمآثر ، توجه به اين طرف خواهد نمود ، جماعهء قاجاريه به كمك او خواهند آمد و ايلداران اطراف ديگر هم قدم به راه مرافقت آنها خواهند زد .
چون كيفيت حال اين تيرهخيال به عرض استادگان بارگاه جاه و جلال رسيد ، انزل خان سردار سابق هرات ، با جمعى از افواج قاهره مأمور گرديد و ارشاد شد كه به ديدهء
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٦١