تتمهء احوال عماد الملك و مراجعت او بىنيل مقصود از ملك سورجملجات و ديگر واقعات آن اوقات و نشاندن عماد الملك عالمگير را بر تخت سلطنت هندوستان و دستاق ساختن او پسر محمد شاه پادشاه را به زندان
روزى به انهاى متجسسان اطراف و متفحصان اكناف ، به سورجملجات مكشوف گرديد كه زوجه و صبيهء ملهار به رسم معمول و استمرار ، به جانب درياى گنگ - كه معبد معروفه آن گروه خذلانآهنگ است - روآورده و زياده بر پنج شش هزار سوار همراه ندارد و سورجملجات كه در كمين قابوطلبى نشسته فرصت كار مىجسته ، اين معنى را فوز عظيم دانسته ، نصف الليل جمعى از معتمدان خود بدان طرف مرخص و سركردههاى آن جماعه را به اعلام راز مكتوم مختص نمود و تأكيد شديد بر زبان آورد كه بلاتوقف و اهمال ، به ايلغار و استعجال ، به سر وقت ورود كرده ، اناث ملهار را گرفتار ساخته در قلعه رسانند كه بعد وضع منت و تقرّر مراجعت از دور قلعه سپرده خواهد شد . چون قضاى الهى با تدبيرش موافق و مشيت ربانى با فكر و خيالش مطابق افتاده بود ، مردمجات از راه دور و دراز به سرعت تمام گشتند و به رنگ بلاى ناگهانى و حادثهء آسمانى ، به سر وقت جماعهء مخالف وارد گشتند . گروه اجل رسيده وقتى خبردار گرديدند كه مرگ را چون تير در كمان و بلا را دست در گريبان ديدند .
مردمجات آنها را فرصت كمر بستن و شمشير بهدست گرفتن نداده ، تيغهاى خونآميغ آخته ، به عجلت برق خاطف ، تاخته چندى را از گروه مخالف هلاك انداختند دكهنيان بىحقيقت دنى الفطرت ، پا از سر نشناخته زنان سردار خود را به جا گذاشته سر خود گرفتند و به راه فرار رفتند . مردمجات زنان ملهار را در محافه نشانده و مراسم دلجويى و دلدارى به تقديم رسانده ، نزد كارفرماى خود آوردند و به گفتهءجات مكانى علىحده براى سكنهء آنها مقرر كردند . چون عماد الملك و ملهار بر اين ماجرا اطلاع يافتند ، حيران و مضطر گشته به راه چارهجويى شتافتند . ناچار ايلچيان سخنفهم زباندان ، پيشجات روان ساختند و معاهده نمودند كه افواج را از محاصرهء قلعه بردارند و خيال قلعهگيرى را از خاطر برآرند و اين معنى را به ايمان غلاظ موكد نموده ، زبان به