مشتعل گشت . روز سوم بختاور خان ، خواجهسراى سلطانى ، تاب نياورده با دستهء خود مطارحه و مشاوره نموده قرار بر آن داد كه به عزم سلام پادشاه بايد رفت ، اگر كسى سر راه نگرفت ، در قلعه درآمده پادشاه را از حقيقت كار آگاه بايد گردانيد و چارهء اين واقعه بايد پرسيد و در صورتىكه كسان عاقبت محمود بر سر تيغ آيند و اصرار و لجاجت در امتناع نمايند ، جوابشان به زبان تيغ حواله بايد نمود . در اين آويز و ستيز اگر غالب مىآييم به انضمام اداى حقنمك ، نيكنامى در جهان و تفوق بر همچشمان حاصل مىنماييم و اگر كشته مىشويم در راه ولىنعمت جاننثارى كردن بر زندگى ابد راه بردنست .
القصه خان مذكور به اين عزيمت با صواب به معيّت همراهان شجاعتمآب ، به جانب قلعه چابكعنان گرديد . چون به مردم عاقبت محمود نزديك رسيد ، مشار اليهم زبان تير و سنان به منع عبور و مرور گشادند و داد بىآزرمى دادند . از اين طرف رفقاى بختاور خان تيغها آخته به دفع حايل پرداختند . شعلهء جدال زبانه كشيد و دود آتش قتال به فلك پيچيد . عاقبت محمود به مجرد استماع اين خبر به كمك مردم خود دويد ، ليكن چابكدستى اعوان و انصار بختاور خان ديده ، جادهپيماى فرار گرديده جلوريز بهطرف لاهورى دروازه سرى كشيد . بختاور خان از تعاقب فراريان عنان نپيچيد و از دنبال به شعلهافروزى بان و تفنگ پرداخت . در خلال اين حال ، نادره كارى امرى عبرتافزا جلوهگراى ظهور ساخت كه از شرارهريزى بان ، آتش به اسواق و بيوت عرض راه درگرفت و آن همه آتش قهر الهى راه جانسوزى كه به صواعق بان از مبداء مسجد اكبرآبادى تا دروازهء لاهورى - كه بازار وسيعى است - دكاكين و خانهها دو رويه تل رماد و سوختهء آتش فساد معاندان كثير العناد گرديد و عالمى را از حرق مال و متاع به خاك تيره نشانيد و عمارات رفيعهء منيعه سوخته چون پشتهء خاك نمودار و موجب انتباه و عبرت ارباب خبرت گرديد و از هر طرف مقولهء
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
به گوشها رسيد . در اين حيص و بيص عاقبت محمود فرصت يافته و به پاى سراسيمگى شتافته ، نيمجانى بدر برد و جهانى را از شرارهء شرارت خود ، جان بر لب آورد . بختاور خان به غلبه و استيلاى بىپايان ، به حضور ولىنعمت خود رسيده و مورد تحسين و آفرين گرديد .