القصه يوسف على خان وكيل السلطنه و مدار المهام خاص و عام گرديد . هر سركرده و صاحب ثروتى كه از اطراف ولايات مىآمد ، اول به ملاقات او مىرسيد . در آن وقت سراپاى آن شخص را به نظر تأمل ملاحظه كرده شكل و شمايل و رنگ پوشاك انگشترى يا دگر چيزى كه بهدست او مىبود ، مشخص و معلوم نموده به دربار مىسپرد و به روى كشكخانه نشانده ، خود درون چارباغ مىرفت و به گوش پادشاه مىگفت كه فلان شخص عمده به ملازمت مىآيد ، صورتش و رنگ رويش چنين و لباس و يراق او به اين آئين است و انگشتر يا حلقه در انگشت دست راست يا چپ دارد و نگينش از فلان جواهر است . وقتى كه آداب ملازمت به جا آورده نزديك بيايد ، از اين مقوله بايد پرسيد تا دلالت بر روشناى چشم كند و خاطرنشين او شود كه پادشاه به فضل الهى روشنبصر و دقيق النظراند و در آداب حركات و سكنات و مراتب بندگى و اعتقاد سر حساب بايد بود و خواجهسراى معتمد و باشعور ، مأمور بودند به اينكه وقت ديوان عقب سر پادشاه ايستاده حاضر و ناظر باشند ، هركه به ملازمت بيايد و به تقديم آداب ، كسب سعادت نمايد ، هرگاه كورنش اول به جا آورد ، به عرض رسانند كه فلانكس به اداى كورنش اول شرفاندوز شد ، همين قسم از دويم و سيوم خبر دهند تا پادشاه معلوم كند كه او نزديك رسيده ، بايد متكلم شد . غرض كه پردهء نابينايى شاه را يوسف على خان بر مردم نمىگشود و در ميان خاص و عام و كافهء انام ظاهر مىنمود كه در وقت نيشتر زدن جراح چابكدست مردمك يك چشم را عاطل از بينايى ساخته و از چشم دويم به اميد رعايتى اغماضنظر كرده ، محفوظ از آسيب بيشتر گذاشته ، شاه به آن چشم روشن ، همه چيز را معاينه مىكند و به خصوصيات هر شخصى كه در حضور مىآيد ، مفصلا و عيانا وامىرسد . مقصودش آنكه مظنّهء قصور بصارت شاه ، از خواطر خلايق بدر رود و رعب و هيبت او بر قلوب سرداران ذى شوكت و حكّام و عمّال ولايات نزديك و دور مستولى شود .
ذكر ورود شاهزادهء خورشيدكلاه تيمور شاه از ولايت مشهد به درگاه آسمانجاه و سرافراز شدن ملّا گل محمد بايرى به خدمت خزانهدارى و منصب امين الملكى و خطاب خانى
در اين ايام خجستهفرجام كه رايات ظفرارتسام ، در دار القرار قندهار مقر و مقام داشت ،