فوق طبيعى بيشتر ناديده مىماند ، هرچه جنبههاى انسانى قوانين اخلاقى آشكارتر مىشود و هرچه از ضمانت اجرا و نظارت اين قوانين كاسته مىشود ، بيشتر رنگ مىبازد و بيشتر نفوذشان از بين مىرود ، در يونان قديم ، ايمان كهن را ، فيلسوفان در ميان طبقات تحصيل كرده بر باد دادند ، در اروپاى جديد نيز فيلسوفان در بسيارى از كشورها ، همين كار را كردند : ولتر ، پروتاگوراس شد ، روسو ، ديوجانس ، هابز ، ذيمقراطيس و كانت ، افلاطون ، و ديدرو ، اپيكوروس . . . انديشهء تخيّلى ، در اعصار باستانى و جديد ، دين را كه ستون اخلاق بود تجزيه كرد . . . » « 1 » .
« . . . آيا تاريخ ، اعتقاد به خداى يگانه را تأييد مىكند ؟ اگر منظور از خداى يگانه نيروى خلّاقه و حياتبخش طبيعت نباشد و وجودى باشد اعلا ، و ذىشعور و منّان ، پاسخى كه به اكراه داده مىشود چيست ؟ . . . بر جنايتها و جنگها و ستمگرىهاى انسان ، زلزلهها و طوفانها و گردبادها و طاعونها و امواج كشنده ديگر ( كارهاى خدا ) را كه در فواصل زمانى معيّن ، حيات انسان و حيوان را تباه مىكند مىافزائيم و مىبينيم كه مجموع اين شواهد دلالت دارد بر وجود يك دترمينيسم ( قضاى محتوم ) كور يا بىطرف و پديدآورندهء صحنههايى آشكارا اتّفاقى و تصادفى . . . » « 2 » آگاهى روزافزون انسان به ناچيزى مقام خود ، در عالم كائنات نقصان اعتقاد دينى را در بعضى جوامع سريعتر كرده است ؛ در عالم مسيحيّت آغاز اين نقصان را مىتوان از زمان كوپرنيك ( 1543 ) دانست . فرانسيس بيكن . . . اعلام كرد كه دين انسان آزادىيافتهء جديد ، « علم » است . از اين نسل بود كه فناى انديشههاى خرافى ، آغاز شد و صفات ذاتى خود را از دست داد . . . » « 2 »
يك درس تاريخ اين است كه معتقدات بشر ، چندين جان دارد و پس از هر مرگ عادتا دوباره زنده مىشود ، خدا و دين درگذشته بارها مردهاند و از نو زنده شدهاند . . . » « 3 » .
در تمام دورهء قرون وسطى و قسمتى از قرون جديد ، انسان از نعمت آزادى عقيده و وجدان محروم بود . حافظ در يكى از غزليّات دلنشين خود خطاب به زاهدان رياكار گفت :
هامش
( 1 ) . درسهاى تاريخ ، ص 55 و 138 .
( 2 و 2 ) . درسهاى تاريخ ، ص 55 و 138 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 60 و 66 .