تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
است برويم ؛ شريعتمدار كه طبق معمول كلاهى چوپانى بر سر داشت و بر پوستى نشسته بود ، از جا برخاست و به زبان مازندرانى گفت « اى كوران باطن . . . شريعتمدار منم ، برويم هرچه به شما امر شده انجام دهيد ، بر حمارى سوار كنيد ، كلاهى از كاغذ بر سر گذاريد ، خدا خانهء ظالمين را خراب كند و بالاخره خواهد كرد . » خبر بر اهالى رسيد ، دكاكين را بسته و مهيا براى دفاع و جهاد شدند . چند صد نفر از نسوان در خانه‌اش اجتماع كردند ، مرد و زن مىگريستند و همه را مسلّم بود كه وى را در سارى به عنوان بابى مىكشند . در آن‌حال از خانه بيرون آمد و با صداى رساى مازندرانى گفت : « خداى باقى و توانا مرا يارى مىنمايد ، بدانيد كه به سارى رفته صحيح و سالم برمىگردم ، شما هم به كار خود مشغول باشيد ، نزاع و فتنه نشود . » و شرحى از اجر صبر و شكيبايى بيان نمود . چون به دار الحكومه رسيد ، حكمران پرخاش كرد و از اين كه به حمايت بابيان برخاسته به وى اعتراض نمود ، شريعتمدار در حالى كه برآشفته و متغيّر بود به او گفت : مكن كارى كه نزد منتقم قادر قهّار از تو شكايت نمايم ؛ حاكم سارى كه در همان ساعات دو فرزند خود را از دست داده بود ، سخت متأثر شد و از شريعتمدار عذرها خواست و وى را محترمانه به بارفروش روانه نمود ؛ ولى سعيد العلما آرام ننشست و دستور داد چند تن از اوباش ، روزها رودهء گوسفند را به شكل عمّامه دور سر پيچيده خود را شريعتمدار بابى ناميده مورد مسخرهء مردم گردند و در خانه‌اش را با نفت سياه مخلوط به فضلهء گاو بيالودند . سعيد العلما در يك مجلس عقد ، شريعتمدار را مورد نكوهش قرار داد ، شريعتمدار گفت : « من آرزو داشتم مرا ريش تراشيده به استرى نشانند و در مجامع بگردانند و تو از آن همه‌جور و تعدّى كه نسبت به بندگان خدا روا داشتى ، خجل و شرمسار نمىشوى . » اين مرد مقاوم و سرسخت در سال 1281 ، در حالى كه بيش از صد سال از عمرش مىگذشت ، جهان را بدرود گفت . او را به جز مريم خواهر حضرت قدّوس كه در سنّ 90 سالگى با حضور جمعى عقد بست و تعرّضات اعدا را سدّ نمود ، زنى نبود و از ايشان سه پسر برجاى ماند كه روش پدر را پيش گرفتند . . . . اين بود مختصرى از شرح حال شريعتمدار كبير كه در كتاب ظهور الحقّ مذكور است . به‌طور كلّى شريعتمدار از لحاظ طرز فكر با ديگر روحانيان اختلاف فراوان داشت ؛ مىگويند در محضر و منبر بر خلاف ديگر ، مجتهدين و واعظين ، قلوب
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 528 | مرتضى راوندى