حاجى ملّا محمّد شريعتمدار مازندرانى از طبقهء روحانيان ، ظاهرا با باب و همفكران او موافق بود ؛ مىگويند قرّة العين بعد از واقعهء بدشت چون وارد بارفروش شد در خانهء مسكونى او رحل اقامت افكند و چند روزى در مسجد براى زنان موعظه نمود ، ولى سعيد العلما از در مخالفت درآمد و مردم را بر آن داشت كه از اين كار جلوگيرى كنند . « گروهى از اهالى به در خانهء وى آمده چنين معروض داشتند : اى آقاجان ، بابيان مىگويند حضرت قائم ظاهر شد ، شما چه مىفرماييد ؟ جواب گفت البتّه تحقيق كنيد كه جستجو در اين امر لازم است ، گفتند اى آقاجان ، مىكشند و مىگويند صاحب الزّمان ظهور كرد ، جواب گفت : شنيدهام با اينكه وارد و مهمانند ، شما اهالى نخست دست به جفا و ايذاء گشوديد ، گفتند ، سعيد العلما چنين فتوى داد . . . موقعى كه هنگامهء طبرسى مرتفع شد و حضرت قدّوس با اصحابش به قلعه رفتند ، با آن كه قريب به 90 سالگى بود ، عزم اين داشت كه با جمعى كثير به اصحاب ملحق شود . . . چون از وى صحّت و فساد عقيدت بابيان را مىپرسيدند . . . مىگفت من ايشان را بد نگويم و بد ندانم . . . پس از تصرّف قلعه و شكست بابيان ، دژخيمى به سوى وى و محارمش رفت و چون وى را بديد خنجر بر زمين افكند و گفت اى آقا مرا مسلمان نماييد ، شريعتمدار به زبان مازندرانى گفت : « اى ناپاك اگر به خوردن سنگ معاش مىكردى بهتر از اين بود كه با چنين شغل ناروا و كشتن بندگان خدا زندگانى كنى . برو دكّان علّافى باز كن . » دژخيم منفعل شد و دكّان علّافى باز كرد .
شريعتمدار با تمام خطرات و مشكلاتى كه در آن عهد وجود داشت ، بر اجساد و شهداى بابيّه نماز خواند و قاتلين را توبه داد و مردگان را دفن نمود ولى سعيد العلما ، اراذل را بر آن داشت كه جسد مردگان را از خاك درآورند ؛ شريعتمدار سخت برآشفت و مردم و اولياى دولت را از اين اعمال جاهلانه برحذر داشت و به شاهزاده ملكآرا حاكم مازندران كه به بارفروش آمده بود ، اعتنائى نكرد ؛ او نيز چون به سارى رسيد دستور داد شريعتمدار را روزى چند حبس كردند و يك بار دو تن از گماشتگان حكومتى را مأمور كرد كه شريعتمدار را با قيد و غلّ از بارفروش به سارى بردند ؛ مأمورين حكومت ، شريعتمدار را در مجلس درسى كه صد و اندى از علما مجتمع بودند ، ملاقات كردند و گمان كردند يكى از شاگردان او كه عمّامهء بزرگى بر سر داشت ، شريعتمدار است و خطاب به او گفتند برخيز تا به نزد حاكم كلّ كه در سارى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥٢٧