بهائيان كه قسمت عمدهء بابيّهاند . . . ظاهرا باب نوشتجات و مخلّفات خود را از قبيل لباس و خاتم و قلمدان و غيره را براى ازل فرستاد و به وصايت و ولايت او تصريح كرد و او را مأمور نمود كه بعد از وى هشت واحد ديگر « بيان » را كه ناتمام مانده است بنويسد ولى اگر « من يظهره اللّه » در زمان وى ظاهر شد ، بيان را نسخ كند به آنچه باب بر قلب او الهام مىكند عمل كند . به نظر حاجى ميرزا جانى ، « من يظهره اللّه » ، همان صبح ازل است .
بهطورى كه از كتاب « ايقان » تأليف بهاء اللّه كه در سنهء 1278 در بغداد نوشته است ، استنباط مىشود ، بهاء اللّه در آن تاريخ ، خود را مطيع و زيردست كسى ديگر فوق خود مىدانسته است و آن كس ظاهرا بايد « صبح ازل » باشد . ظاهرا باب يكسال قبل از قتل ، صبح ازل را كه در آن وقت نوجوانى 19 ساله بود ، به جانشينى خود برگزيد و پيروان باب او را قائد و پيشواى خود شمردند . صبح ازل در آن ايّام تا واقعهء وحشتناك تهران كه در نتيجهء آن عمدهء رؤسا و عظماى بابيّه را شربت مرگ چشانيدند ، تابستانها را در شميران در حوالى تهران و زمستانها را در « نور » مازندران مىگذرانيد و تمام اوقات خود را به نشر و تعليم آثار باب و تشييد مبانى دين جديد مىگذرانيد ، بعد از آنكه در روز يكشنبه 28 شوّال سنهء 1268 سه نفر از بابىها به ناصر الدّين شاه تيراندازى كردند ، دولت چهل نفر از مشاهير آنان را دستگير و 28 نفر از آنان را كه اسامى آنها در ناسخ التّواريخ و ديگر منابع مسطور است ( و حاجى ميرزا جانى مؤلّف نقطة الكاف يكى از آنها بود ) در روز چهارشنبه سلخ ذيقعدهء سال 1268 در تهران ، با اشدّ انواع عذاب و شكنجه به قتل رسانيدند . صبح ازل كه در آن هنگام در نور بود ، بىدرنگ با لباس مبدّل به بغداد گريخت ( با اينكه دولت هزار تومان جايزه براى دستگيرى او قرار داده بود و يكى از مأمورين ، او را ديده و نشناخته و مقدارى با او صحبت كرده بود ) ، صبح ازل با مهارت ، خود را از چنگ ميرغضبهاى ايران نجات داد و با لباس درويشى و عصا و كشكول خود را از سرحدّ ايران بيرون افكند و در اواخر سنهء 1268 وارد بغداد شد . چهار ماه بعد از او ، برادرش بهاء اللّه كه از واقعهء سوء قصد به ناصر الدّين شاه تا آنوقت ، در تهران محبوس بود ، از زندان خلاص شده و در بغداد به آنها ملحق شد . كمكم بغداد مركز اجتماع حضرات گرديد و اين تجمّع حدود ده سال دوام يافت و در تمام اين مدّت صبح ازل
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 511
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥١١