تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥

قتل عين القضاة همدانى

در كتاب احوال و آثار عين القضاة ، علّت مرگ او چنين توجيه و بيان شده است : « مخالفين و اهل ظاهر ، از راه حسد و عناد ، به وى نسبت بىدينى داده و براى از بين بردن او كوشش زياد مىكرده‌اند . شكايت او از اهل حسد و علماى ظاهر ، و اشارهء وى به اتّهاماتى كه از همين راه به او نسبت مىداده‌اند ، نمايندهء يك زندگى پرحادثهء سياسى است كه صداى بىگناهى وى را از تاريكىهاى زندان ، با رقّت و تأثّر هرچه تمام‌تر به گوش مردم رسانيده است . و رسالهء شكوى الغريب او بهترين سند مشخّص كيفيّت اخلاقى و دينى و سياسى محيط ، و چگونگى رفتار مردم ترك با اوست . . . عين القضاة ، حسين بن منصور حلّاج را دوست مىداشته و با آن كه در آن زمان ، آوردن نام حلّاج و ابراز علاقه به او خيلى رسواكننده و خطرناك بوده ، مع الوصف در نوشته‌هاى خود مكرّر به انا الحقّ وى اشاره كرده و از سخنانش استشهاد نموده و كيفيّت شهادت او را آرزو مىكرده است . . . . گرفتارى و شهادت عين القضاة ، در واقع مانند گرفتارى و شهادت حلّاج ، يك امر سياسى بوده كه با رنگ مذهبى و دينى آميخته شده بوده است و بايد او را دوّمين قربانى شمرد . موقعى كه در بغداد حبس بوده ، سعى كرده كه تمام موارد اتّهام را با دلايل و براهين منطقى و استشهاد به اقوال مشايخ صوفيّه ردّ كند ، و چون گرفتارى او بيشتر جنبهء سياسى داشته ، نسبت به بىگناهى او توجّهى نشده و از اعمال رنج و شكنجه فروگذار نكرده‌اند . . . » « 1 » . . . . عماد كاتب ، قتل عين القضاة را تقريبا بدين مضمون نقل كرده است : « پس از دستگيرى عزيز الدّين عين القضاة كه از اعيان علما و اولياء اللّه بود ، و كراماتى از او سر مىزد ، اشخاص مشهور به اهل علم ، به وى حسد بردند و كلماتى از تصانيف او را كه نمىفهميده‌اند دستاويز تكفير وى قرار دادند ، و ابو القاسم درگزينى نيز او را گرفت و دست‌بسته به بغداد فرستاد تا راهى براى مباح بودن خون وى پيدا كند . سپس او را به همدان عودت داده و بدار كشيد ، به شب چهارشنبه جمادى الاخرى 525 . . . » « 2 » . . . خواجه عين القضاة ، هفتهء قبل از قتل و سوختن خود ، كاغذى سر به مهر به يكى از مريدان داد كه بعد از يك هفته اين را بگشاى ، و وى بعد از قتل و سوختن او چون
هامش
( 1 ) . احوال و آثار عين القضاة همدانى ، تأليف دكتر رحيم فرمنش ، ص 58 به بعد . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 64 و 65 .