500 هجرى گرفت و ويران ساخت و احمد عطاش را با جمعى از اسماعيليان كشت .
در همانحال اسماعيليان به دستيارى وزير شاه سعد الملك سعد بن محمد آبى كه با ايشان همدست بود ، درصدد كشتن وى بودند ، ولى اين راز فاش گشت و وزير كشته شد .
سپس سلطان محمد در سال 503 وزير تازهء خود ضياء الملك احمد پسر خواجه نظام الملك را ، كه به نظام الملك ثانى ملقب شده بود ، با سردارانى براى قلع و قمع اسماعيليه به الموت فرستاد .
ايشان الموت و قلاع نزديك آنجا را محاصره كردند ، اما كارى از پيش نبردند .
اندكى بعد فدائيان اسماعيلى نظام الملك ثانى را نيز در بغداد كارد زدند ، ولى او از آن زخم جان بدر برد .
پس از آن سپاهيان سلطان محمد همه سال بر الموت و رودبار مىتاختند و آذوقه و غلهء اسماعيليان را تلف مىكردند . در سال 511 نيز سلطان محمد اتابك انوشتگين شيرگير را مأمور محاصرهء الموت و قلعههاى اطراف آنجا كرد و كار حسن صباح و اتباعش به سبب اين محاصره دشوار شد . ولى در همان ضمن سلطان محمد در اصفهان بمرد و لشكرها پراكنده شدند .
سلطان سنجر پسر ديگر ملكشاه نيز چون در سلطنت مستقر شد ، درصدد دفع اسماعيليان برآمد و مكرر بر قلاع ايشان در قهستان حمله برد . حسن صباح چند بار با وى از در صلحجوئى درآمد ، ولى سنجر به مصالحه راضى نمىشد . سرانجام حسن يكى از خواص سلطان را فريفت و دستور داد تا شبى كه سنجر مست خفته بود ، كاردى پيش تخت وى در زمين فرو نشاند . سلطان همين كه بيدار شد و كارد را پيش تخت خويش مشاهده كرد ، چون نمىدانست كه كدام يك از نزديكان را بدان كار متهم سازد ، به روى خويش نياورد . اما در همانحال از حسن صباح به دو پيغام رسيد كه : « اگر نه به سلطان ارادت خير بودى آن كارد را كه در شب در زمين درشت نشاندند ، در سينهء نرم استوار كردندى ! » سنجر سخت بيمناك شد و ناچار با اسماعيليان به دوستى و مصالحه راضى گشت و حتى اجازه داد كه در قلمرو خود از كاروانها و عابران باجى بگيرند . به اين طريق در زمان پادشاهى سنجر كار اسماعيليان سخت بالا گرفت و بر قدرت ايشان به مراتب افزوده شد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٢٠٩