حق تواند نشاند ، و اينچنين بسيار كردهاند و در حق بنده نيز اين حال واقع شده و شايد كه بر رأى سلطان پوشيده نمانده باشد .
« اكنون اول حال بنده آنست كه پدرم مردى بود مسلمان در مذهب امام شافعى مطلبى . چون سن من به چهار سالگى رسيد مرا به مكتب فرستاد و به تحصيل علوم مشغول گردانيد ، و من از ايام چهار سالگى تا عنفوان چهارده سالگى در انواع علوم ماهر شدم ، خاصه در علم قرآن و حديث ، و بعد از آن درد دين پيدا آمد . در كتب شافعى در فضيلت فرزندان حضرت پيغمبر صلوات اللّه عليه و عليهم و امامت ايشان روايت بسيار يافتم . زمام خاطر من بدان طرف ميل نمود و دايم در جستجوى امام وقت بودم . تا كار من بواسطهء تكليف حكام روزگار بدان رسيد كه در ميان كارهاى دنيا ، كه خلايق آن را بزرگ مىشمرند ، افتادم و از آن جد و هوس مرا فراموش گشت و تمام دل در كار دنيا و خدمت مخلوق نهادم و كار خالق با پس پشت انداختم . حق تعالى آن كار بر من نپسنديد و خصمان بر من گماشت تا مرا به اضطرار از آن كار بيرون انداختند ، و من گريزان شدم و در شهرها و بيابانها مىگشتم و خلاقت و زحمت بسيار بر من رسيد ، چنان كه بر رأى سلطان پوشيده نمانده است ، احوال من و نظام الملك « 1 » .
« چون حق تعالى مرا به سلامت از آن ورطه بيرون آورد ، دانستم كه دل بر كار مخلوق نهادن و كار خالق بر پس پشت انداختن جز اين ثمره ندهد . مردانهوار به كار دين خود و طلب آخرت برخاستم و از رى به بغداد شدم و مدتى آنجا مقام داشتم و احوال و اوضاع آنجا بازدانستم و تفّحص حال خلفا كردم و پيشوايان دين مسلمانان خلفاى عباسى را از مرتبهء مروت و فتوت مسلمانى بيرون يافتم . چنان كه دانستم كه اگر بنياد مسلمانى و ديندارى بر امامت و خلافت ايشان است ، كفر و زندقه از آن دين بهتر باشد .
« از بغداد به مصر شدم . خليفهء به حق ، امام مستنصر آنجا بود . تفتيش حال او كردم ، خلافت او با خلافت عباسيان و امامت او با امامت عباسيان سنجيدم .
بر حقتر يافتم . به دو اقرار آوردم و از خلافت عباسيان بكلّ الوجوه بيزار شدم ، و
هامش
( 1 ) . ظاهرا اشارهايست به سعايت نظام الملك دربارهء او پيش سلطان ملكشاه به طورى كه در صفحات پيش گذشت .