مؤيّد الملك را كه اسير سپاهيان او شده بود دشنام داد كه چرا مرا به باطنيّان نسبت دادى ؟ سپس از سر خشم او را به دست خود كشت . پس از آنكه سنجر و محمّد و لشكريان آنها ، بركيارق را از باطنيان خواندند ، وى سخت نگران شد و فرمان داد باطنيان را قتلعام كنند . نيّت او از صدور فرمان قتلعام ، احتمالا اين بود كه اين عقيدهء خطرناك از ذهن اتباعش خارج شود ، زيرا امكان داشت به آسانى اين اعتقاد به قتل يا خلع او منتهى گردد ، چنان كه احمد خان فرمانرواى سمرقند و ايرانشاه سلجوقى شهزاده و امير كرمان به ظن همفكرى با ملاحده و دلسوزى براى آنها به همين سرنوشت دچار شدند ، چه رسد به عدّهيى از وزيران و سياستمداران مانند مجد الملك .
هول و هراس چنان بر دلهاى مردم مستولى گشت كه از بيم جان و تيغ آدمكشان فرقه ، آنان كه به دلائلى خائف بودند پيراهن از زره زير لباس مىپوشيدند و اين كار خلاف معمول نبود ، چنان كه بلكا نيز همين رسم را داشت ، و ليكن روزى از بىاحتياطى زره نپوشيد و جان خود را در راه اين غفلت از دست داد . حتّى هنگامى كه فدائيان حشّاشين اسير مىشدند ، بيشتر اوقات با شكنجه به قتل مىرسيدند .
اينان به نحو ديگرى از دشمن انتقام مىگرفتند ، چنان كه قاتل فخر الملك را چون براى بازجوئى نزد سنجر آوردند ، عدهيى از امراء برجسته و نامدار و صاحبان مناصب عاليهء دربار را با اينكه احتمالا بىگناه بودند با اتّهام اينكه از همدستان فرقهء او هستند شريك سرنوشت خود ساخت . » « 1 » پس از آنكه نقشه سعد الملك براى كشتن سلطان ، با نيشتر سمّآلود فصاد ( رگزن ) برملا گرديد ابن عطّاش از سر عجز قلعه دژكوه را تسليم كرد ، او را بر شترى نشاندند و در خيابانهاى اصفهان گردانيدند ؛ مردم به تماشا آمدند و خاك و خاشاك نثار او كردند و با خواندن اشعار ، به تمسخر و طعن و سرزنش او پرداختند ، او را چهار ميخ دار زدند ، هفت شبانهروز بر صليب آويخته بود . . . هنگامى كه بر چليپا آويخته بود ، يكى از ناظران پرسيد ، با علم نجومى كه مىدانستى اين سرنوشت را پيشبينى كرده بودى ؟ پاسخ داد . . . دانستم كه در خيابانهاى اصفهان با عظمت تمام حركت كنم و ليكن نمىدانستم بدين صفت
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبى ايران ، اثر براون ، ج 2 ، پيشين ، از ص 566 به بعد .