انسان براى دست يافتن به حق يا مطلوب خود ، ناگزير بايد از مسالمت و نرمخويى در گذرد و راه درشتگويى و اشتلم و ستيزهرويى در پيش گيرد ، چنان كه نظامى گنجوى در ليلى و مجنون به اين معنى اشاره مىكند :
چون گل بگذار ، نرمخويى * بگذر چو بنفشه از دورويى
جايى باشد كه خار بايد * ديوانگيى به كار بايد
مىباش چو خار حربه بر دوش * تا خرمن گل كشى در آغوش
* * * مورد ديگر :
كردى خركى به كعبه گم كرد * در كعبه دويد ، اشتلم كرد
كاين باديه را رهى دراز است * گم كردن خر ز من چه راز است
آن گفت و چو گفت بازپس ديد * خر ديد و چو ديد ، خنديد
گفتا خرم از ميانه گم بود * و آن يافتنش به اشتلم بود
شرمگينى : شرمگينى ، در مقابل وقاحت و گستاخى به كار مىرود - عنصر المعالى در قابوسنامه خطاب به فرزند خود مىگويد : « . . . بسيار جاى باشد كه شرم بر مردم و بال گردد .
چنان شرمگين مباش كه از شرمگينى در مهمّات خويش تقصير كنى و خلل در كار تو راه يابد ، كه بسيار جاى بود كه بيشرمى ببايد كردن تا غرض حاصل شود . . . و جاى شرم و جاى بىشرمى هردو ببايد دانست . »
پردهدرى :
شنيدم كه از پارسايان يكى * به طيبت « 1 » بخنديد با كودكى
دگر پارسايان خلوتنشين * به عيبش فتادند در پوستين
به آخر نماند اين حكايت نهفت * به صاحب نظر باز گفتند و گفت
مدر پرده بر يار شوريده حال * نه طيبت « 2 » حرامست و غيبت حلال
بوستان
نتايج حياء و شرمگينى : در اخلاق الاشراف عبيد زاكانى آمده است : « . . . رسول ( ص ) مىفرمايد الحياء تمنع الرزق ( شرمگينى مانع روزى مىشود ) و مشاهده مىرود كه هركس كه بيشرمى پيشه گرفت و بىآبرويى مايه ساخت ، پوست خلق مىكند ، هرچه دلش مىخواهد مىگويد ، سر هيچ آفريدهيى به گوزى نمىخرد ، خود را از موانع به معارج
هامش
( 1 و 2 ) . خوش طبعى ، مزاج