اعلى مىرساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود ، بلكه بر كسانى هم كه او را . . . باشند تنعم مىكند و خلايق به واسطهء وقاحت از او مىترسند و آن بيچارهء محروم كه بهسمت « حياء » موسوم است ، پيوسته در پس درها بازمانده و در دهليرخانه سر به زانوى حرمان نهاده ، چوب دربانان خورد . . . و به ديدهء حسرت در اصحاب وقاحت نگرد . . . » « 1 »
شوخى و مزاح
در جلد اول عيون الاخبار آمده است : المزاحة تذهب المهابة :
شوخى ، بزرگى و شكوه را از ميان ببرد .
« هزلگويى ، پيوسته در مجالس ، مسخرگى مىكرد ، زاهدى او را گفت همه عمر خود را در هزل و مسخرگى گذرانيدى چنين مكن كه روز قيامت ترا سرنگون در دوزخ افكنند ، گفت : اين نيز مسخرگى ديگرى خواهد بود . . . » « 2 »
كمال الدين اسماعيل و ظهير الدين فاريابى ماهيت شعراى بىشخصيت و پولپرست را در ابيات زير نشان مىدهند :
بزرگوارا در انتظار بخشش تو * نمانده است مرا بيش از اين شكيبايى
سه شعر رسم بود شاعران « طامع » را * يكى مديح و دوم قطعهيى تقاضايى
اگر بداد ، ثنا و اگر نداد ، هجا * ازين سهگانه دو گفتم دگرچه فرمايى
* * *
بزرگوارا ، سالى زيادتست كه من * به جام نظم ، مى مدح تو همى نوشم
نديدهام ز تو نانى چنان كه برگويم * نيافتم ز تو چيزى چنان كه در نوشم
به مجلسى كه ز جودت مرا سؤال كنند * نهاد بايد ، ناچار پنبه در گوشم
مباش غافل اگرچه من از شمايل خوب * حكيم صورت و نيكو نهاد و خاموشم
به گاه نظم ، چو من بر سخن سوار شوم * كشند غاشيه اقران ز فخر بر دوشم
به هجو و مدح همهكس ، كه در شكايت و شكر * چو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم
من ار ز هجو تو بيتى به ديگران خوانم * نهند تختهء ديبا همى در آغوشم
به زرّ سرخ ز من چون هجا همى بخرند * روا بود كه به نرخ تمام بفروشم
ناصر خسرو قباديانى و خاقانى بر خلاف ظهير الدين ، به سيرهء پسنديدهء خود افتخار مىكنند :
هامش
( 1 ) . عبيد زاكانى .
( 2 ) . نگاه كنيد به مقدمهيى بر طنز و شوخطبعى پيشين ص 103 و ص 106 . براى آشنايى با تاريخ طنز و شوخطبعى در ايران و اروپا مطالعه اين كتاب سودمند است .