همه سَعدم تويى از آنك مرا * فلك مشترى و ناهيدى
به اميد تو زندهام گرنه * مر مرا كشته بود نوميدى
*
هفت سالم بسود « 1 » « سو » و « دِهَك » * پس از آنم سه سال قلعهء « ناى »
بند بر پاى من چو مار دو سر * من بر او مانده همچو مار افساى
ناخن از رنج حبس روى خراش * ديده از درد و رنج خون پالاى
در جاى ديگر شاعر بار ديگر « بو الفرج » را كه مسبب و عامل نوزده سال حبس و زجر او بود ، مورد ملامت و سرزنش قرار مىدهد :
مر ترا هيچ باك نامد از انك * نوزده سال بودهام بندى
مسعود سعد گاه در طى قصايد شيوايى كه از خود به يادگار گذاشته ، از اينكه در جريان حبسها ، محروميتها و دگرگونيهاى روزگار ، درسها آموخته و تجاربى اندوخته و هنرهاى طبعش بهصورت اشعارى جالب و دلنشين تجلى كرده است ، اظهار خرسندى مىكند :
چرا ناسپاسى كنم زين حصار * چو در من بيفرود فرهنگ و هنگ
هنرهاى طبعم پديدار شد * تنم را از اين اندوه آذرنگ « 2 »
ز زخم و تراشيدن آيد پديد * بلى گوهر تيغ و نقش خَدَنگ
*
از فلك تنگ دل مشو مسعود * گر فراوان تو را بيازارد
بد مينديش و سر چو سرو برآر * گر جهان بر سرت فرود آرد
فهرست حال من همه تا رنج و بند بود * از رنج ماند عبرت و از بند پند ماند
ليكن به شكر گويم كز طبع پاك من * چندين هزار بيت بديعِ بلند ماند
مسعود سعد در عالم شعر و شاعرى سبكى نو و بديع داشت و كمتر از ديگر شعرا و گويندگان ، فكرى يا مضمونى را به عاريت گرفته است :
هامش
( 1 ) . آزار داد و ناراحت كرد .
( 2 ) . محنت و عذاب .