. . . چون پيرهن عمل « 1 » بپوشيدم * بگرفت قضاى بد گريبانم
بر مغز من اى سپهر هر ساعت * چندين چه زنى كه من نه سندانم
در خون چه كشى تنم نه زوبينم « 2 » * در تف « 3 » چه برى دلم نه پيكانم
حمله چه كنى كه كند شمشيرم * پويه چه دهى كه تَنك خفتانم
سبحان الله ، مرا نگويد كس * تا من چه سزاى بند سلطانم
. . . آنست همه كه شاعرى فحلم « 4 » * دشوار سخن بود ، مر آسانم
در سينه كشيده عقل گفتارم * بر ديده نهاده فضل ديوانم
نقصان نكنم كه در هنر بحرم * خامى نشوم كه در ادب كانم « 5 »
از گوهر ، دامنى فروريزد * گر آستينى ز طبع بفشانم
در غيبت و در حضور يك رنگم * در اندوه و در سرور يكسانم
ايزد داند كه هست همچون هم * در نيك و بد آشكار و پنهانم
و الله كه چو گرگِ يوسفم و الله * بر خيره همى نهند بهتانم
گر هركز ذرهيى كژى « 6 » باشد * در من ، نه ز پشت سعد سلمانم
در اشعار مسعود سعد تعاليم اخلاقى و اجتماعى فراوان است او غالبا مردم را به تلاش و سعى و عمل ترغيب مىكند و از خود كمبينى و تواضع بى جا برحذر مىدارد .
اكنون به ذكر نمونهاى چند از آموزشهاى او بسنده مىكنيم :
راست كن لفظ و استوار بگو * سَره كن راه پس دلير بتاز
تا نيابى مراد خويش بكوش * تا نسازد زمانه با تو ، بساز
گَر عقابى مگير عادت جُغد * ور پلنگى مگير خوى گُراز
به كم از قدر خود مشو راضى * بين كه گنجشك مىنگيرد باز
به زمينِ فراخِ دِه ناورد « 7 » * بر هواى بلند كن پرواز
هامش
( 1 ) . كار دولتى
( 2 ) . آلت جنگ
( 3 ) . حرارت گرمى
( 4 ) . توانا
( 5 ) . معدن
( 6 ) . انحراف ، نادرستى
( 7 ) . ناورد ، ميدان مبارزه