مسعود سعد ، دشمنانى سرسخت و انتقامجو داشت و آنان از احوال او غافل نبودند ؛ ظاهرا چون به حبس افتاد در نخستين ماهها ، وضع او در زندان چندان نامطلوب نبود ، ولى به زودى مخالفان از آسايش نسبى او در زندان آگاه شدند و بار ديگر نزد شاه سعايت كردند ، اينبار وى را با كند و زنجير به گوشهء زندان افكندند ؛ مسعود ، در زندان غير از ناراحتيهاى شخصى از نگرانى و دلسوزى مادر خود نيز رنج مىبرد :
اگر نبودى تيمار آن ضعيفه زال « 1 » * كه چشمهاش چو ابر است و اشك چون باران
خداى داند اگر غم نَهادَ مى در دل * كه حالِ گيتى ، هرگز نديدهام يكسان
و ليك زالى دارم كه در كنار مرا * چو جان شيرينپرور دو مرد كرد و كلان
نه بست هرگز او را خيال و ننديشد * كه من به قلعهء سو مانم او به هندوستان
حبسيّات مسعود سعد
حبسيّات مسعود سعد كه مبيّن رنجها و ناراحتيهاى گوناگون در نوع خود بىنظير است و در هر خواننده ، حسّاس ، اثرى عميق مىگذارد ؛ نظامى عروضى مولف چهار مقاله وقتىكه در مقام توصيف ماجراى مسعود ، و مظالمى كه در حق وى روا داشتهاند برمىآيد ، مىگويد :
وقت كم باشد كه من اشعار او همىخوانم ، موى بر اندام من بر پاى خيزد و جاى آن بود كه آب از چشم من فروريزد . »
با اينحال و با تمام سعايتها ، شكنجهها و ناراحتيهايى كه شاعر طى بيست سال تحمل كرد كمتر زبان به عجز و الحاح گشود ، بلكه وى ، مراقبتهاى بىمعنى و ابلهانه نگهبانان و پاسداران را در زواياى مختلف زندان ، مورد تمسخر و استهزاء قرار مىدهد و با لحنى طعنآميز در وصف ضعف و زبونى دشمنان خود چنين مىگويد :
مَقصور شه مصالِح كارِ جهانيان * بر حبس و بند اين تن مهجور و ناتوان
برِ حِبس و بند ، نيز ندارندم استوار * تا گرد من نباشد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بَر بام سِجن « 2 » من * با يكدگر دمادم گويند هر زمان
خيزيد و بنگريد كه حيلتگريست اين * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان
گيرم كه ساخته شدم از بهر كارزار * بيرون جهم ز گوشه اين سجن ناگهان
با چندكس برايم در قلعه ، گرچه من * شيرى شوم مُعَربَد و پيلى شوم دَمان
پس بىسلاح جنگ چگونه كنم مگر * من سينه را سپر كنم و پشت را كمان
هامش
( 1 ) . پيرزن سفيد موى
( 2 ) . زندان