گرفتار شد . . . » « 1 »
مسعود سعد سلمان
مسعود بن سعد سلمان از شعراى بزرگ نيمه دوم قرن پنجم و آغاز قرن ششم است ؛ اصل خانوادهء اين شاعر نامدار ، از همدان ولى تولدش بين سالهاى 438 تا 445 در لاهور هندوستان روى داده است ؛ پدرش در دستگاه يكى از امراى هند ، متصدى ديوان استيفاء و امور مالى و ديگر مقامات بود و خود شاعر ، به مراتب فضل پدر و پيشينهء ديوانى خاندانش اشاره كرده است :
شصت سال تمام خدمت كرد * پدر بنده سعد بن سلمان
كه به اطراف بودى از عُمّال * كه به درگاه بودى از اعيان
*
اگر رئيس نِيَم يا عميدزاده نيم * ستوده نسبت و اصلم زِدودهء فضلا
پس از اينكه سيف الدوله محمود ، در حدود سال 485 هجرى به فرمان پدر به زندان افتاد ، همكاران نزديك او نيز به قيد و حبس افتادند ؛ از جمله مسعود 7 سال در قلعه « سو » و ( دهك ) و 3 سال در قلعهء « ناى » زندانى بود و خود شاعر چنان كه خواهيم گفت به اين معنى اشاره مىكند .
ظاهرا ريشه و علت اساسى سعايتهاى دشمنان و محروميتها و حبس و زجرهاى اين شاعر با قريحه را ، بايد در ضياع ، عقار فراوان خاندان او و قدرت و استعداد شاعرانه وى جستجو كرد ، چنان كه خطاب به يكى از دشمنان خود مىگويد :
بو الفرج شرم نايدت كز خُبث * در چنين حبس و بندم افكندى
و در اشعار زير از غم و تيمار و بىگناهى خود و خدمتگزارى خاندانش به سلاطين و زورمندان عصر ، ياد مىكند و از خدايگان و مخدوم خود استمداد مىجويد :
بزرگوار خدايا ، چو قُرب ده سال است * كه مى بكاهد جان من از غم و تيمار
چرا ز دولت عالى تو بپيچم روى * كه بنده زادهء اين دولتم به هفت تبار
نه سعد سلمان پنجاه سال خدمت كرد * بدست كرد به رنج اينهمه ضياع و عقار
به من سپرد و ز من بستدند فرعونان * شدم به عجز و ضرورت ز خان و مان آوار
به حضرت آمدم انصاف خواه و داد طلب * خبر نداشتم از حكم ايزد دادار
همى ندانم خود را ، گناهى و جُرمى * مگر سعايت و تلبيس دشمن مكار
ز من بترسد اى شاه ، خصم ناحق من * كه كار مدح به من بازگردد آخر كار
هامش
( 1 ) . راوندى : راحة الصدور ، چاپ مرحوم محمد اقبال ، ص 116 - 123