معنى يارى و باران در آن صحيح است .
غَيْث : مطر يا باران است در آيه : (
كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ
- 20 / حديد ) « 1 » شاعر گويد :
سمعت النّاس ينتجعون غيثا * فقلت لصيدح انتجعى بلالا « 2 » .
غور
: الغَوْر : فرو رفتگى و گودى زمين .
غَارَ الرّجل و أَغَارَ : آن مرد به غيرت آمد و رشك نمود .
غَارَتْ عينه غَوْراً و غُئُوراً : چشمش از اشك خشك شد ، در آيات :
(
ماؤُكُمْ غَوْراً
- 30 / ملك ) يعنى كم شونده و فرو رونده .
(
أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً
- 41 / كهف ) غَار : مغّاره و شكاف كوه : گفت (
إِذْ هُما فِي الْغارِ
- 40 / توبه ) بطور كنايه به بطن و عورت - غَارَيْنِ مىگويند .
مَغَار : جاى فرو رفته ، گفت : (
لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ
أَوْ مُدَّخَلًا - 57 / توبه ) ( هر گاه پناهگاه و يا نهان گاه و گريزگاهى مىيابيد در حالى كه گستاخى و چموشى مىكنند به سوى آنها روى مىآورند ) غَارَتِ الشّمس غِيَاراً : خورشيد نهان شد ، شاعر گويد :
هل الدّهر الّا ليلة و نهارها * و الّا طلوع الشّمس ثمّ غيارها « 3 »
غَوَّرَ : به سختى فرود آمد .
هامش
( 1 ) بدانيد كه زندگى اين جهان و حيات دنيا سرگرمى و بازيچه و زينتى است و مايه تفاخر و تكاثر در ميان خودتان و همچنين زياده طلبى اموال و اولاد مانند بارانى كه رويانيدن گياه آن كفّار را به شگفتى مىآورد و سپس مىخشكد و آنها را در دشت مىبينى و سپس ريز ريز و پراكنده شوند .
( 2 ) شعر از ذو الرّمة است خطاب به - صيدح - كه اسم ناقهء اوست مىگويد شنيدم كه مردم طلب باران مىكنند من هم به صيدح گفتم تو هم براى تر كردن گلويت نالهاى سر ده و طلب باران كن .
( 3 ) شعر از - ابو ذؤيب هذلى است - كه چه نيكو ، گذاران روزگار و عدم سكون زندگى را با تشبيهاتى محسوس بيان كرده مىگويد : آيا روزگار مگر بجز شب و روزى است كه پياپى است و مگر جز اين است كه خورشيد طلوع مىكند ، و سپس نهان مىشود . ( مقائيس اللّغه 4 / 401 ) .