عيب
: العَيْب و العَاب : كارى است كه چيزى بوسيلهء آن معيوب شود يا جايى كه داراى كاستى و نقص است .
عِبْتُهُ : آن را عيبناك و معيوب ساختم ، 1 - يا با كار و عمل ، مثل آيه : (
فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها
- 79 / كهف ) .
2 - و يا با سخن در وقتى كه كسى را سرزنش كنى مثل اينكه بگويى : عِبْتُ فلانا :
او را مذمّت كردم . العَيْبَة : جامه دادن و هر چه كه در آن چيزى پنهان شود و از اين معنى است سخن پيامبر عليه السّلام :
( الانصار كرشى و عيبتى ) « 1 » .
( انصار و گروه يارانم موضع راز من هستند ) .
عوج
: العَوَج : كج شدن از حالت استوارى و بر پا بودن .
عُجْتُ البعير بزمامه : شتر را با دهانهاش برگرداندم .
فلان ما يَعُوج عن شىء يهمّ به : او از چيزى كه به آن توجّه مىكند ، و اهميّت مىدهد برنمىگردد .
عَوَج : با فتحه حرف ( ع ) كژى در چيزى كه به آسانى با چشم ديده مىشود مثل چوب شاخص و علامت و ديوار و مانند اينها ( كه كجى آنها به آسانى با يك نگاه دانسته مىشود ) . عِوَج : با كسره حرف ( ع ) در چيزى گفته مىشود كه كژى آن با بصيرت و انديشه درك شود مثل ناهموارى كه در زمينى صاف باشد و يا ناصافى كه فرقش كه با بصيرت و فكر شناخته مىشود و همچنين كژى در دين و رأى و نظر و زندگى ( كه شناسائيش با انديشه است ) در آيات :
هامش
( 1 ) اين حديث به صورت « الانصار كرشى و عيبة علمى » نقل شده است يعنى انصار نگهدار دانش و علمند كه بطور استعاره بيان شده است . ( مجمع البحرين - 2 / 103 ) .