العقال : نقدينه را گرفت ، و زكات را نگرفته است كه كنايه از شتر و آن چيزى است كه با آن بسته مىشود .
و يا اينكه - عِقَال - در عبارت فوق كنايه از مصدر است زيرا مىگويند عَقَلْتُهُ ، عَقْلًا و عِقَالًا - همانطور كه مىگويند : كتبت كتابا ، مكتوب ، كتاب ناميده مىشود همچنانكه مَعْقُول را - عِقَال - گويند .
عَقِيلَة : زنى است كه مهتر و گرامى قوم باشد و نيز - عَقِيلَة - مرواريد و غير از اينها كه كم نظيرند و به خوبى حفظ و نگهدارى مىشوند مثل :
علق مضنّة : چيز گرانمايهاى كه بخاطر دلبستگى به آن مورد بخل است . مَعْقِل :
كوهستان يا دژى كه در آنجا زندانى مىشود .
عُقَّال : پا دردى كه در ساق پاى شتران عارض مىشود .
العَقَل : بهم خوردن پاها در حالت بيمارى پا .
عقم
: اصل - عُقْم - خشكى و يبوستى است كه مانع از پذيرش اثر است . عَقُمَتْ مفاصلُهُ : مفصلهايش خشك شد .
داءٌ عُقَام : دردى كه بهبودى نمىيابد .
عَقِيم : زنى نازا كه نطفه نمىپذيرد ، مىگويند : عَقِمَتِ المرأةُ و الرّحم آن زن و رحمش عقيم شد .
گفت : (
فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ
- 29 / ذاريات ) « 1 » ( به چهرهء خود سيلى زد و گفت پير زنى نازايم )
هامش
( 1 ) واژه - صكت كه در قرآن آمده است به معنى سيلى زدن يا چك زدن با دو معنى امروزى آن كه 1 - سيلى زدن 2 - چك و سفته است از قديمترين ايّام يعنى قبل از اسلام در زبان عربى به كار مىرفته و معروف بوده .
ابن منظور اندلسى در كتاب معروف لسان العرب مىنويسد : « الصّك فارسى معربّ » امرا و حكّام براى .