عَصَا را - عِصِيّ - مىگويند .
عَصَوْتُهُ : او را با عصا زدم .
عَصِيتُ بالسّيف : با شمشير زدم ، در آيات :
(
أَلْقِ عَصاكَ
- 117 / اعراف ) (
قالَ هِيَ عَصايَ
- 18 / طه ) (
فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ
- 44 / شعراء ) « 1 » .
ألقى فلانٌ عَصَاه : اقامت گزيد و فرود آمد ، و اين معنى به تصوّر حال كسى است كه از سفر باز مىگردد شاعر گويد :
فألقت عَصَاها و استقرّت بها النّوى « 2 » .
عَصَى ، عِصْيَاناً : وقتى است كه كسى از اطاعت و فرمانبرى خارج شود و اصلش اين است كه با داشتن عصايش قوى شود گفت :
(
وَ عَصى
آدَمُ رَبَّهُ - 121 / طه ) (
وَ مَنْ يَعْصِ
اللَّهَ وَ رَسُولَهُ - 14 / نساء ) (
آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ
قَبْلُ - 91 / يونس ) « 3 » در بارهء كسى كه از جماعت و جمعيّت جدا مىشود . مىگويند : شَقَّ العَصَا « 4 » .
هامش
( 1 ) طنابها و عصاشان را افكندند .
( 2 ) تمام شعر كه از عبد ربّه سلمى است چنين است كه مىگويد :فالقت عصاها و استقرّت بها النّوى * كما قرّ عينا بالاياب المسافرفرود آمدن و آن جايگاه با او استقرار يافت همانطور كه با آمدن مسافر ديدگان روشن مىشود .
( 3 ) خطاب به فرعون است كه با ديدن صحنه سهمگين غرق شدن ، و منظره هلاكت بار پايان عمر مىگويد : به خدايى كه جز او خدايى نيست ايمان آوردم همان خداى بنى اسرائيل و من اكنون از مسلمين هستم ، كه خداوند به او مىگويد اكنون چنين مىگويى و در گذشته آنچنان نافرمان و از مفسدين بودى تو را با همان زره نيم تنه طلائى مخصوصت پس از غرق شدن به روى آب مىاندازيم تا براى آيندگان و بيشتر مردمانى كه از آيات ما غافلند نشانهاى باشد .
( 4 ) واژه - عصا و عصوى : دو ريشه متباين و مختلف دارد ، يكى دلالت بر تجمّع و فراهم آمدن ، ديگرى دلالت بر جدايى ، عصا ، هم در معنى اوّل است براى اينكه با دست و سر انگشتان جمع مىشود ، سپس با .