هو عِضٌّ في الخصومة : در خصومت بد خواست ( و يا در دعوا چيره دست و سخنور است ) زَمَنٌ عَضُوض : خشكسالى و قحطى .
تَعْضُوض : نوعى خرما كه جويدنش سخت است .
عضد
: العَضُد : عضو ميان آرنج و شانه ( بازو ) .
عَضَدْتُهُ : به بازويش زدم ، و بطور استعاره مىگويند :
عَضَدْتُ الشّجرَ بالمِعْضَد : درخت را با تير يا داس زدم و بريدم .
جملٌ عَاضِدٌ : شترى كه ناقه را با زدن دست مىخواباند .
عَضَدْتُهُ : بازويش گرفتم و تقويتش نمودم .
عَضُد : بطور استعاره براى يارى كننده به كار مىرود مثل واژه - يد ( كه به معنى دست است ولى براى يارى و نيرو بطور استعاره به كار مىرود . ) و آيه : (
وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً
- 51 / كهف ) ( گمراهان را به يارى نگرفتم ) .
رجلٌ أَعْضَد : مرد ضعيف بازو .
عُضِدَ : از درد بازو شكوه كرد و اين دردى است كه به بازو مىرسد .
مُعَضَّد : كسى كه در بازويش نشانه و نقش و نگار هست .
عِضَاد : بازو بند . مِعْضَد : زيور دست و بازو .
أَعْضَاد : ديواره حوض كه تشبيهى است به بازوى انسان .
عضل
: العَضَلَة : گوشت سخت و سختى كه در عصب هست .
رجلٌ عَضِلٌ : مرد عضلانى و نيرومند .
عَضَلْتُهُ : از خوردن گوشت عضلهء حيوان منعش كردم و بر او سخت گرفتم ، مثل