عبس
: العُبُوس : ترشرويى و درهم شدن چهره كه در اثر تنگدلى و گرفتگى خاطر است .
گفت : (
عَبَسَ
وَ تَوَلَّى - 1 / عبس ) (
ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ
- 22 / مدثّر ) و از اين واژه عبارت - يومٌ عَبُوسٌ - است يعنى روز سخت و غم افزا .
گفت : (
يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً
- 10 / انسان ) ( روزى گرفته و سخت و سياه و سهمگين ) و به اين اعتبار - عَبَس يعنى سرگين خشك شده بر موهاى دم حيوانات ، عَبِسَ الوسخُ على وجهه : ريم و چرك بر صورتش خشكيد .
عبقر
: گفته شده - عَبْقَر - جايى و مكانى از پريان است كه هر چيز نادر و كم نظيرى از انسان و حيوان و لباس به آنجا نسبت داده مىشود ، و از اين روى در بارهء عمر گفته شده :
« لم أر عَبْقَرِيّاً مثله » .
هيچ عبقرى مثل عمر ديده نشده ، در آيه گفت (
وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ
- 76 / رحمن ) نوعى از فرش است كه گفتهاند خداى تعالى آن را نمونهاى و مثلى براى فرشهاى بهشتى قرار داده است .
عبأ
: ما عَبَأْتُ بِهِ : توجّهاى به او نكردم ، اصلش از - عَبْء - يعنى سنگين ، است گويى كه در عبارت - ما عبأت به - گفته است وزن و اندازه و سنگينى در آن نمىبينم .
آيه : (
قُلْ ما يَعْبَؤُا
بِكُمْ رَبِّي - 77 / فرقان ) ( بگو اگر دعاتان نبود پروردگارم به شما نيازى نمىداشت ) كه گفته شده اصلش از - عَبَأْتُ الطِّيبَ - است گويى كه گفته شده اگر دعاها و تقاضاهايتان نبود باقيتان