هم في أُمِّ طَبَقٍ : به گروهى كه با يكديگر هماهنگى و موافقت دارند گفته مىشود .
النّاس طَبَقَاتٌ : مردم گونه گونند .
طَابَقْتُهُ على كذا : بر آن امر مطابقتش دادم . تَطَابَقُوا : هماهنگى كردند . أَطْبَقُوا عليه :
بر آن امر اجتماع كردند ، و از اين معنى است عبارت : جواب يُطَابِقُ السّؤالَ : پاسخى كه با پرسش مطابقت مىكند .
المُطَابَقَة في المشي : مثل راه رفتن ، كسى كه بر پايش غل و زنجير است و دو پايش تطابق دارد .
طَبَقٌ : چيزى است كه ميوههايى در آن قرار مىدهند و بر سر مىنهند و همچنين به هر كدام از مهرههاى پشت ( ستون فقرات ) هم - طَبَق ، گويند چون روى هم قرار گرفتهاند .
طَبَّقْتُهُ بالسّيف : به اعتبار نعل زدن است يعنى او را با شمشير زدم .
طِبْقُ اللّيلِ و النّهارِ : ساعات پياپى شب و روز .
أَطْبَقْتُ عليه البابَ : درب را برويش بستم .
رجلٌ عياياء طَبَاقَاء : مرد گنگى كه سخن گفتن بر او سخت و ناگوار است كه در معنى عبارت أطبقت الباب است .
فحل طَبَاقَاء : شترى كه از جهيدن بر ناقة عاجز است .
وَافَقَ شِنٌّ طَبَقَةَ : دو قبيله شن و طبقه ، با هم توافق كردند ، بِنْتُ الطَّبَقِ بمصيبت تعبير شده ( زيرا فراگير است و عدّهاى را در بر مىگيرد ) . ( النّهايه - 3 / 115 ) .
طحو
: طَحْو مثل - دَهْو - است يعنى گستردن چيزى و بردن آن در آيه گفت : (
وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها
- 6 / شمس ) « 1 » .
شاعر گويد :
طَحَا بك قلبٌ في الحسان طروب
- ( طحا در اين مصراع يعنى رفت ) ( دلى با تو همراه است و رفته است كه در خوبى و حسن طرب ناك است ) . .
هامش
( 1 ) مىگويد : (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها . . .) سوگند به خورشيد و تابش آن و ماه وقتى كه از .