و همچنين - عبارت - الختم على القلب : مهر بر دل زدن در آيه (
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ
- 7 / بقره ) .
و زيادى مرض و بيمارى دل ، در آيه : (
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً
- 10 / بقره ) .
ضمم
: الضَّمّ : جمع كردن ميان دو چيز و بيشتر است ، گفت :
(
وَ اضْمُمْ
يَدَكَ إِلى جَناحِكَ - 22 / طه ) إِضْمَامَة : گروهى از مردم ، يا مقدارى كتاب يا دستههايى از گل و گياه يا مانند اينها است .
اسدٌ ضَمْضَمٌ و ضُمَاضِمٌ : شير خشمگين و فرياد زن .
يَضُمُّ الشّيءَ إلى نفسِهِ : يعنى آن چيز را به خود اختصاص مىدهد ، و گفتهاند معنى آن اين است كه - او گرد آوردنده خلق است .
فرسٌ سَبَّاقُ الأَضَامِيمِ : وقتى است كه اسبى بر گروهى از اسبان ديگر ناگهان پيشى گيرد .
ضمر
: الضَّامِر من الفرس : اسب كم گوشت و لاغر اندام كه لاغريش در اثر كارهاى زياد است نه لاغرى طبيعى ، در آيه گفت :
(
وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ
- 27 / حجّ ) افعال اين واژه - ضَمَرَ ضُمُوراً و اضْطَمَرَ فهو مُضْطَمِرٌ است : لاغر اندام شد .
ضَمَّرْتُهُ أنا : لاغرش كردم .