شعل
: الشَّعْل : لهيب و زبانه آتش .
شُعْلَةٌ من النّار : شعلهاى از آتش .
أَشْعَلْتُهَا : آن را مشتعل كردم ، ابو زيد ( منظور ابو زيد انصارى مؤلّف النّوادر فى اللّغه - است ) گفتن - شَعَلْتُهَا - را هم به جاى - اشعلتها - جايز دانسته است .
الشَّعِيلَة : فتيله چراغ ، وقتى كه روشن است .
گفته مىشود : بياض يَشْتَعِلُ : سپيدى مىدرخشد و شعله مىكشد .
در آيه : (
وَ اشْتَعَلَ
الرَّأْسُ شَيْباً - 4 / مريم ) كه تشبيهى است از جهت رنگ به درخشش آتش .
اشْتَعَلَ فلان غضبا : از غضب شعلهور شد كه تشبيهى است به حركت و زبانه كشيدن آتش و از همين معنى است عبارت :
أَشْعَلْتُ الخيل فى الغارة : ستوران را در حمله و غارت به هيجان و حركت درآوردم ، مثل - اوقدتها : آتش را افروختم و - هيّجتها : به هيجانش آوردم و اضرمتها :
قطعش كردم .
شغف
: آيه (
شَغَفَها
حُبًّا - 30 / يوسف ) يعنى دوستى به ته دلش يا سويدا و ژرفناى دل و خاطرش رسيد . اين سخن از حسن است و گفتهاند شَغَف يعنى وسط دل كه سخن ابو على است و هر دو معنى بهم نزديك است .
شغل
: الشَّغْل و الشُّغْل : حالت و عارضهاى كه انسان را از ديگر چيزها غافل مىسازد و فراموش مىدهد ( نقطه مقابل آن فراغت است كه همه چيز به ياد مىآيد ) . در آيه گفت : (
فِي شُغُلٍ
فاكِهُونَ - 55 / يس ) بهشتيان در سرگرمىها شيرين كامند ) .