مىشناسانند يعنى اعلام مىدارند .
أَشْعَرَ الحبّ : محبّت و دوستى او را پوشاند و فرا گرفت ، مثل - البسه - يعنى لباسش پوشاند .
أَشْعَر : بلند موى و فروهشته موى و نيز موهائى كه در اطراف سم اسبان مىرويد .
داهيه شَعْرَاء : مصيبت و بلاى بدى كه از مردم يا از گزندگان ، و حيوانات به انسان مىرسد ، مثل اينكه مىگويند - داهيه وبراء - كه در همان معنى است يعنى بد آوردن .
شَعْرَاء : مگسها و پشههائى كه در موهاى سگان يافت مىشود .
شَعِير : جو .
شِعْرَى : ستارهاى است و تخصيصش در آيه : (
وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى
- 49 / نجم ) است ، چون آن ستاره معبود قومى بود . ( معنى آيه اين است كه خداوند ، پروردگار شعرى است و شعرى خود موجود و مخلوقى است ) .
شعف
: آيه : ( شَعَفَهَا - 30 / يوسف ) از عبارت - شَعَفَة القلب - يعنى : سر قلب ، گرفته شده .
شعفة الجبل : ستيغ و سر كوه .
فلان مشعوف بكذا : او به شدّت دوستدار آن است ، گويى كه محبّت او سراسر قلبش را پوشانده « 1 » .
هامش
زيركى و دراست است ، شاعر هم از همين معنى است كه تا زيركى چيزهائى را كه براى ديگران پوشيده است در مىيابد ، عنتره بن شدّاد شاعر سياه پوست جاهلى مىگويد :ام غادر الشّعراء من متردم * ام هل عرفت الدّار بعد توهّمآيا شعراء چيزى از سرودن باقى گذاردهاند كه من بسرايم ، و آيا خانه يارى را بعد از كوچ صاحبانش مىشناسى كه به شعر و پندار شاعرانه درنيامده باشد ؟ .
( 1 ) و آيه : (قَدْ شَغَفَها حُبًّا- 30 / يوسف ) به صورت ( قد شعفها حبّا ) نيز خوانده شده يعنى : دوستى و شيفتگى قلبش را فراگرفته .