رياكارى و دوروئى و نفاق كه در آيات :
(
شُرَكاءَ فِيما آتاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ
- 190 / اعراف ) (
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
- 106 / يوسف ) كه در اين آيات به اين گونه شرك اشاره شده است .
بعضى گفتهاند معنى (
إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
- 106 / يوسف ) در آيهء اخير يعنى در شرك دنيايى يا دامهايى كه در آن مىافتند و در آن قرار مىگيرند ، و گفتهاند از همين معنى سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه :
« الشّرك فى هذه الامّة أخفى من دبيب النّمل على الصّفا » .
( شرك در اين امّت ناپيداتر و پوشيدهتر از حركت مورچه بر سنگ صاف و سياه
هامش
خداوند با آيه فوق پاسخ همه اين گونه عقايد را مىدهد و مىگويد : شما جز ظنّ و گمان چيزى را پيروى نمىكنيد و جز دروغ و گمان چيزى نمىگوئيد بگو دليل و حجّت گويا و رسا از سوى خداست و اگر مىخواست شما را يكسره - هدايت مىكرد نه مشرك و گمراه ، و سپس اين گونه سخنان جبرگونه را كه گناهى و شركى ، خويشتن خواسته و خود برگزيده است ، به حساب خدا مىگزارند و اينان بشر را در طول تاريخ گرفتار اين گونه افكار پوچ و بى اساس نمودهاند مانند سرودهها و اشعار منسوب به خيام و يا ياوهگوئيهاى ساير جبرى مسلكان ، كه همواره خواستهاند تلاش و فعاليّتهاى مثبت مردم را كه در پناه اراده و تصميمگيرى انجام مىدهند بسوى منفى بافى و جبريّت بكشانند بنابر اين مىفهميم كه هيچگونه جبرى ، خواه فكرى يا اقتصادى يا جبر علمى براى گزيدن راه هدايت و شرك وجود ندارد بلكه اگر اساس آفرينش بر جبر بود خداوند همه را جبرا هدايت مىكرد ولى حقّ اينست كه مىگويد :
(أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- 9 / بلد ) آيا دو چشم و زبان را براى ديدن و گفتن در فطرت انسان قرار نداديم و آيا نه اينست كه هر دو راه را به او نمايانديم . و بگفتهء شيخ سعدى عليه الرّحمه :اى روبهك چرا ننشستى بجاى خويش * با شير پنجه كردى و ديدى سزاى خويشدشمن به دشمن آن پسندد كه بىخرد * با نفس خود كند به مراد هواى خويشاز دست ديگرى چه شكايت كند كسى * سيلى بدست خويش زده بر قفاى خويشدزد از جفاى شحنه چه بيداد مىكشد * كو گردنش نمىزند الّا جفاى خويشگر هر دو ديده هيچ نه بيند باتّفاق * بهتر ز ديدهاى كه نه بيند خطاى خويشچاه است و راه و ديده بينا و آفتاب * تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويشچندين چراغ دارد و بيراهه مىرود * بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش( وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى )دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى .