سَحَر و سَحَرَة : با فتحهء اوّل و دوّم ، آميخته بودن تاريكى آخر شب به روشنائى روز است ( تاريك و روشن يا گرگ و ميش بودن هوا ) .
سحر را به صورت اسم براى همان زمان به كار بردهاند ، گفته مىشود لقيته بأعلى السَّحَرَيْنِ « 1 » : او را پيشتر از دو سحر ديدم .
مُسْحِر : كسى كه براى مسافرت ، وقت سحر خارج مىشود .
سَحُور : غذائى كه در سحر و سحرى خورده مىشود .
تَسَحُّر : سحرى خوردن .
سحق
: السَّحْق : كوبيدن و خرد كردن كه بيشتر در كوبيدن داروها به كار مىرود ( در قديم بيشتر كيمياگران يا اساتيد شيمى اسلامى چنان اصطلاحى به كار بردهاند ) مىگويند - سَحَقْتُه فَانْسَحَقَ - در بارهء جامه و لباس وقتى كه كهنه مىشود ، مىگويند :
أَسْحَقَ : آن جامه و لباس كهنه شد . و السَّحْق : لباس فرسوده ، و از اين واژه است عبارت - أَسْحَقَ الضَّرْعُ : پستانش بى شير شد . و صحيح است كه واژه - إسْحَاق - از اين واژه باشد كه منصرف مىشود ( جرّ و تنوين مىگيرد ) .
أَبْعَدَه اللّهُ و أَسْحَقَه : خداى او را دور و خرد گرداند .
سَحَقَهُ : او را فرسوده كرد .
خداى تعالى گويد : (
فَسُحْقاً
لِأَصْحابِ السَّعِيرِ - 11 / ملك ) يعنى : دوزخيان را از
هامش
ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا ما را بيامرزد و از گناهان گذشته و آنچه تو ما را با اكراه بر آن وارد كردى درگذرد و خداوند به راستى نيكوتر و پايدارتر است .
( 1 ) ازهرى در بارهء اصطلاح فوق از قول ليث مىگويد : السّحر - آخر اللّيل تقول لقيته سحره يا هذا ، و سحره بالتّنوين و لقيته بالسّحر الاعلى و لقيته باعلى السّحرين .
كه عجاج در شعرش به كار برده ، منظور از - اعلى السّحرين نخستين تنفّس و تجلّى صبح است كه به صبح كاذب نزديك است و بعد از او صبح صادق است .
عبارت فوق يعنى : او را بيشتر از اوقات صبح صادق و كاذب ملاقات كردم . ( تهذيب - 4 / 293 ) .