تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
نشان پوشى و نقش علم نخواهد ماند * نماند بندقى و ريشه هم نخواهد ماند تا ز قطنى و قدح نام و نشان خواهد بود * تنم از ذوق شمط جامه‌دران خواهد بود در ازل پرتو كرباس بر اندام افتاد * هركجا برهنهء در طمع خام افتاد دل ما به وصل ارمك ز قبا فراغ دارد * كه به دگمه پاىبند است و درز داغ دارد در قباپوشى ما كج‌كلهان حيرانند * در لباس اين سخنان جامه‌دران مىدانند زينت چتر قطيفه ماه ندارد * افسر خور شوكت كلاه ندارد خازن بعيد ابلق سنجاب من بيار * بنگر هلال را چو دم قاقم آشكار آنكه خياط برد پارچه از رو وارش * پنبه حلاج چرا كم نكند از كارش قباى ارمك و پيراهن كتان دقيق * اگر بود فرجى در برش زهى توفيق اى خوش آن ساعت كه صوفى موج‌زن در بر كنم * فخر بر جمله قدك‌پوشان بحر و بر كنم خز و ديبا ز باغ و بوستان به * نخ و كمخا ز راغ و گلستان به به پرده شاهد كمخا و جلوه‌گر ميخك * به هم برآمده دستار كاين چه بلعجبى است به صوف از آن جهت انگوره‌يى لقب كردند * كه گهگهش لكه به روى ز باده عنبى است در اينكه صندلى بقچه‌كش به پايه رسيد * سبب مپرس كه آن را دليل بىسببى است درآمدن به همه رنگ شرب و و الا را * ز عين قحبه‌نمائى و غايت جلبى است
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 84 | مرتضى راوندى