نشان پوشى و نقش علم نخواهد ماند * نماند بندقى و ريشه هم نخواهد ماند
تا ز قطنى و قدح نام و نشان خواهد بود * تنم از ذوق شمط جامهدران خواهد بود
در ازل پرتو كرباس بر اندام افتاد * هركجا برهنهء در طمع خام افتاد
دل ما به وصل ارمك ز قبا فراغ دارد * كه به دگمه پاىبند است و درز داغ دارد
در قباپوشى ما كجكلهان حيرانند * در لباس اين سخنان جامهدران مىدانند
زينت چتر قطيفه ماه ندارد * افسر خور شوكت كلاه ندارد
خازن بعيد ابلق سنجاب من بيار * بنگر هلال را چو دم قاقم آشكار
آنكه خياط برد پارچه از رو وارش * پنبه حلاج چرا كم نكند از كارش
قباى ارمك و پيراهن كتان دقيق * اگر بود فرجى در برش زهى توفيق
اى خوش آن ساعت كه صوفى موجزن در بر كنم * فخر بر جمله قدكپوشان بحر و بر كنم
خز و ديبا ز باغ و بوستان به * نخ و كمخا ز راغ و گلستان به
به پرده شاهد كمخا و جلوهگر ميخك * به هم برآمده دستار كاين چه بلعجبى است
به صوف از آن جهت انگورهيى لقب كردند * كه گهگهش لكه به روى ز باده عنبى است
در اينكه صندلى بقچهكش به پايه رسيد * سبب مپرس كه آن را دليل بىسببى است
درآمدن به همه رنگ شرب و و الا را * ز عين قحبهنمائى و غايت جلبى است
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٨٤