تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
بازار و دكاكين مىنمود و تحسين و آفرين مىفرمود ، تا آنكه به سر چهارسو به در دكان عاليجاه آقا مير باقر گرگ‌يراق مذكور رسيد ، بر كرسى نشست و به ملا فاطمهء شيرين‌شمايل فرمود ، شعرهاى نصيحت‌آميز مناسب بخوان و مترس كه ما از سخن راست نمىرنجيم ، اگرچه كلام حق تلخست اما در مذاق ما شيرينست . آن صنم لاله‌عذار سرمست ، اين شعر را برخواند :
مجو درستى عهد از جهان سست‌نهاد * كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
حافظ
اى پادشاه ، چشم به حال گدا فكن * كاين گوش ، بس حكايت شاه و گدا شنيد
حافظ
ريشخندى به تو بنموده فلك غره مشو * كز دماغ تو برون آورد اين باد غرور
عرفى شيرازى
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت * كه بسيار چون تو پرورد و كشت
سعدى
ده روزه دور گردون افسانه است و افسون * نيكى به حال ياران فرصت شمار يارا
حافظ آن والاجاه سرمست ، باانصاف حق‌پرست ، از شنيدن اين اشعار متأثر گرديد و بسيار گريست و به ملا فاطمه اشاره فرمود كه باز بخوان .
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند * چنان نماند چنين باز هم نخواهد ماند سرود مجلس جم را شنيده‌ام اين بود * كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
حافظ
شنيدم كه جمشيد فرخ‌سرشت * به سرچشمه‌اى بر به سنگى نوشت دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد در بهار بسى تير و ديماه و ارديبهشت * بيايد كه ما خاك باشيم و خشت كسانى كه از ما به غيب اندرند * بيايند و بر خاك ما بگذرند
سعدى
يكى بر تربتى فرياد مىكرد * كه اينان پادشاهان جهانند بگفتم تخته‌اى بركن ز گورش * ببين تا پادشه يا پاسبانند بگفتا تخته بركندن چه حاصل * همين دانم كه مشتى استخوانند
سعدى