و در درگاه بهسر برند و خزانهيى مانند خزانهء سلطان براى او ترتيب كنند و ده هزار سوار به وى اختصاص دهند . دو سال بعد ، سنجر جميع امرا و رجال خود را فرمان داد كه در اتاقى گرد آيند و هنگامى كه او سنقر را به درون مىخواند با دشنه بر او حمله برند و پاره پارهاش كنند ، امرا نيز چنين كردند و آن بندهء سيهروزگار را بدين نحو از ميان بردند .
نظير اين كار را با « قايماز كجكلاه » كرد ، او نيز كارش به جايى كشيده بود كه وزير سلطان را به قتل آورد و باز همين عمل وحشيانه را با « اختيار الدين جوهر التاجى » كه مملوك مادرش بود ، كرد . سلطان به اين غلام عشقى خاص يافته و سى هزار سپاه به وى اختصاص داده بود و بعد از چندى دسيسهيى ترتيب داد تا او را در دهليز بارگاهش ، به كارد ، از پاى درآورند ، مىگويند آنوقت كه جوهر را به كارد مىزدند و فرياد او برآمده بود ، سنجر در حرمسراى خود بود و چون آواز او را شنيد گفت بيچاره جوهر را مىكشند . » « 1 »
. . . اى بسا كه همين بندگان كه به زشتخويى عادت يافته بودند ، بعدها به امارت مى - رسيدند و بساط سلطنت مىچيدند و بر گردن مردم سوار مىشدند و بيدادها بر خلق روا مىداشتند . بسيارى از علما و دانشمندان ، مورد تحقير اين ملعبههاى غلامبارگان ترك بودند و از آنها خفتها و خواريها مىديدند . . . عشقبازى با مماليك كه بعضى از فقها به جواز آن فتوى داده بودند ( طبقات الشافعيه ، سبكى ، ج 3 ، ص 18 ) در نزد شعراى اين عهد نيز مانند عهد مقدم رايج بوده است . . . » معزى گويد :
روى آن ترك جهانآراى ، ماه روشنست * زلف او در تيرهشب بر ماه روشن جوشنست
ساقى اندر خواب شد خيز اى غلام * باده اندر جام من ريز اى غلام « 2 »
انورى
« درواقع سلطان سنجر به سبب استغراق در شراب گهگاه چندين روز پشت سر هم به صبوحى مىنشست ، بسا كه از اوضاع و احوال جارى اطلاع درستى نداشت ، و اغراض و مطامع امراء بر وى حكومت مىكرد ، بهعلاوه تمايلات شديد همجنسگرايى كه در وى بود ، او را حتى نزد غلامان محبوب خويش حقير و بىاهميت مىكرد . كار يك پسربچه به نام سنقر به جايى كشيد كه امرا و رجال دولت را تحقير مىكرد ؛ حتى بر خود سلطان هم ، اعتنايى نمىكرد و وعده و وعيد او را به چيزى نمىگرفت ، سلطان چندسال بعد ناچار شد يك عده از امراء را به قتل آن كودك نافرمان وادارد . ماجراى قايماز كجكلاه و جوهر تاجى ، نيز با سلطان از همينگونه بود .
هامش
( 1 ) - نقل از تاريخ بيهقى ، دولة آل سلجوق . چاپ مصر ، ص 248 - 251 .
( 2 ) - ذبيح اللّه صفا ، تاريخ ادبيات ايران ، ج 2 . ص 71 به بعد .