تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
سپهبد بگفت و پريرخ شنود * ز سر شعر « 1 » گلنار بگشاد زود . . . فروهشت گيسو از آن كنگره * بدل زال گفت : « اين كمندى سره » پس از باره ، رودابه آواز داد * كه اى پهلوان بچهء گرد زاد بگير اين سر گيسو از يك سوام * ز بهر تو باشد همى گيسوام بدان پرورانيدم اين تار را * كه تا دستگيرى كند يار را » « 2 »
عمامه را پيشينيان سرپايان ، منديل ، دولبند و عمام نيز گويند . عمامه ، داراى رنگهاى مختلفى است از قبيل سياه ، سفيد ، سبز و شيرشكرى كه هركدام اختصاص به گروه معينى دارد ، بستن عمامه در قديم حرفه‌يى بود و عده‌يى از عمامه‌پيچى ارتزاق مىكردند . در كتاب حدود العالم و تاريخ بيهقى و ديگر آثار مهم بعد از اسلام ، مكرر از انواع كلاه و سرپوش سخن به ميان آمده است : « . . از شوش ، جامه و عمامهء خز خيزد ( حدود العالم ) - در تاريخ بيهقى ، در پيرامون نوعى كلاه در عهد غزنويان چنين آمده است : « قباى سقلاطون بغدادى بود سپيدى سپيد سخت خردنقش پيدا و عمامه قصب بزرگ . . » ( تاريخ بيهقى ، ص 150 ) . *
بزرگ نيست نه دانا به نزد او مگر انك * عمامه قصب و اسب و سيم و زر دارد گر به عمامه كسى سروريى يافته است * پس شه مرغان سزد ، هدهد رنگين سلب
اثيراخسيكتى *
از عمامه كمند كردندش * دركشيدند و بند كردندش
نظامى *
مخور صائب فريب فضل ، از عمامهء زاهد * كه در گنبد ز بىمغزى صدا بسيار مىپيچد
صائب تبريزى عمامه افكندن ، نشانهء اندوه و تأثر بود .
چون ديد پدر ، به حال فرزند * آهى بزد و عمامه بفكند
نظامى « 3 »

كلاه و ريش دراز

« الب ارسلان قدى عظيم داشت و محاسنى دراز ، چنانك به وقت تير انداختن گره زدى و هرگز تير خطا نكردى و كلاه دراز داشتى و
هامش
( 1 ) - موى و زلف ، و همچنين نوعى پارچهء ابريشمين ( 2 ) - باستانى پاريزى ، تن آدمى شريف است ، ص 26 به بعد . ( 3 ) - ماخوذ از لغت‌نامه دهخدا ، ص 317 .