تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
تا چو باد نوبهارى مژدهء گل مىدهد * * لاله مىاندازد ز شادى كله را بر هوا « 1 »
بيضه در كلاه شكستن : يعنى رسوا كردن و عيب كسى را فاش كردن :
شكسته بيضهء خورشيد در كلاه سر * به دولت تو كه داراى افسر و كلهى
ظهير
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه * زيرا كه غرض شعبده با اهل راز كرد
حافظ كلاه و كمر ، خاص ميران و سرهنگان بود . فرخى سيستانى كه مورد عنايت ممدوح خود سلطان محمود بود ، پس از گرفتن اسبى از او خود را چون اميران و بزرگان سزاوار كلاه و كمر مىداند و مىگويد :
گفتا كه به ميران و به سرهنگان مانى * امروز كلاه و كمرت بايد ناچار باشد كه بدين هردو سزاوار ببينند * آن شه كه بدين اسب مرا ديد سزاوار
در منابع ادبى و تاريخى ، از دستاربندان و صاحبان كلاه ، مكرر ياد شده و در تاريخ بيهقى از « كلاه دو شاخ » و در آثار شعرا از كلاه سمورى ، كلاه نمد ، كلاه زنگله ، كلاه تترى ، كلاه بارانى ، كلاه بركى ، دستار و منديل ، شب‌پوش ، عرقچين ، عمامه و طيلسان ذكرى به ميان آمده است . تاج مخصوص سلاطين و دستار كلاه وزرا و بزرگان بود . ملكشاه در مقام اعتراض به خواجه نظام الملك گفت : « . . . و الا فرمايم تا دوات از پيش دست و دستار از سر تو بردارند . . . » و خواجه نظام الملك در جواب سلطان مىگويد : « هرگاه دوات را برگيرى ، تاج تو برگيرند . » دكتر مظاهرى ، ضمن گفتگو از لباس و پوشاك ملل اسلامى مىنويسد : « قضاة ، پزشكان ، حقوقدانان و ائمه جماعت ، داراى عمامه بزرك و طيلسان بودند كه رنگ آبى داشت . » « 2 » در آثار شعرا نيز به انواع كلاه اشاره شده است :
روى هريك چون دو هفته شكل ماه * جامشان غفه سموريشان كلاه
مراد از غفه ( به ضم غين ) پوستين از پوست برهء نرم است .
به جبر خاطر ما كوش كاين كلاه نمد * بسا شكست كه بر افسر شهى آورد
* كلاه زنگله ، كلاهى بود كه بر آن زنگله و دم روباه مىآويختند و محتسبان ، به قصد تنبيه و مجازات بر سر كسبه كم‌فروش مىنهادند و در بازار مىگردانيدند .
مباد محتسب طبع ، بهر رسوايى * كلاه زنگله هجو برنهد به سرت
هامش
( 1 ) - ر . ك : امثال و حكم دهخدا . ( 2 ) - ر . ك زندگى مسلمانان در قرون وسطا ، ترجمهء م . راوندى ، ص 90 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 130 | مرتضى راوندى