دولدوز دنب منو درز و وادرز ده » ، علافه گفت : « برو از كولى غربيل بگير بيار تا بهت ارزن بدم . . . الخ . . . « 1 » »
شوخى و طنز
شوخى و طنز در تاريخ ادبى سياسى ايران مقام و موقعيت خاصى دارد ، از جمله در دورهء قاجاريه فتحعلى خان صبا ، ملك الشعراى عصر آقا محمد خان و فتحعلى شاه دربارهء خواجهء تاجدار خود شعرى گفته است كه خصوصيات شاه را نشان مىدهد :
نه فهم ترا كه حرف حاليت كنم * نه جاه ترا كه مدح عاليت كنم
نه ريش ترا كه ريشخندت بكنم * نه خايه ترا كه خايهماليت كنم
از شوخيهاى ديگر شاعر كه دربارهء فتحعلى شاه شنيده شده است قضيهء قضاوت او دربارهء اشعار آن پادشاه است كه در شعر « خاقان » مىكرده ، شاه وقتى از فتحعلى خان پرسيده است كه عقيدهات دربارهء اشعار من چيست و او گفته بوده است كه شعرهايى سست و ناپسنديده است . پس امر خاقان بر آن صادر شد كه در قبال آن جسارت شاعر را به آخور ببندد - پس از چندى سلطان شاعرپيشه ، مجددا اشعار مبتذلى از خود ، بر ملك الشعراى خود ، خواند و نظر او را خواست . فتحعلى خان بيدرنگ عقبگرد كرد و درصدد ترك تالار برآمد ، شاه فرياد كشيد كجا ميروى . ملك الشعرا برجاى ميخكوب شد و با صداى بلند گفت قربان « سرآخور ! » .
. . . يكى از تجار ثروتمند كه ملك بيشمار و باغات و املاك بسيار در حيات خويش اندوخت حاج كاظم ملك التجار بود . او بسيار رند بود و اهل ظريفه و لطيفه و گاه وقاحت را بسرحد قباحت مىرساند . ناصر الدين شاه هرقدر خواست به او ناخنبند كند و او را به تيغى بزند كارگر نيفتاد . تا اينكه در سفر زيارتى به مشهد كه منجر به مرگ سپهسالار به روايتى بوسيلهء « قهره » قجرى شد در نظر داشت كه كيسهء محكمى به تن ملك التجّار كشيده شود . رنود مطلب را به ملك رسانيده بودند و ملك كاملا متوجه كار خود بود . روزى كه شرفياب حضور شاه بود ، به نمازى طولانى ايستاد چندانكه ساعتى به درازا كشيد و در قنوت اورادى مىخواند كه حوصلهء سلطان را به سر برد . شاه عصاى خود را به ملك نزديك ساخت ، حاجى با صداى بلند گفت :
« فى بطون اعمامكم و عمّاتكم و خالاتكم . . . »
. . . در كتاب شش جلدى شرح حال رجال ، تأليف مرحوم بامداد خواندم كه روزى ناصر الدين شاه در شكارگاه به هنگام فشنگگذارى به اطرافيان گفت ، اگر امروز شكار نزدم
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 120 به بعد .