اول غلام خلق شده و بايد عمر خود را در خدمتگزارى مردم آزاد سپرى سازد . پولس [ * ] حوارى مسيح اين نظام جابرانه را تقديس مىكرد و مىگفت نظام بردگى با مشيّت الهى سازگار است ، در اين دوره ، ارباب ، نه تنها در بهرهكشى بلكه در كشتن و فروختن غلام مختار بود ، غلام حق نداشت زنى اختيار كند بلكه ارباب هر وقت ميخواست زنى را در اختيار او ميگذاشت ، زن غلام ، كنيز ارباب هم بود و ميتوانست او را به همخوابگى خود يا ديگران درآورد . اين اعمال غيرانسانى را بشر دوران بردگى دور از مبانى اخلاقى نميدانست - پس از استقرار نظام فئودالى ، جامعهء بشرى از جهات مختلف از جمله از لحاظ اخلاقى قدمى چند بجلو آمد ، نظام بردگى جاى خود را باصول « سرواژ » داد ، در اين دوره اربابان حق كشتن سرفها را ( يعنى كشاورزانى كه براى اربابان كار ميكردند ) نداشتند ، بلكه فئودالها به خود حق ميدادند كه از رعايا « سرفها » بهر نحو ميخواهند بهرهكشى كنند و آنانرا با زمين به ديگرى بفروشند . به اين ترتيب پس از روى كار آمدن نظام فئودالى ، تئورى اخلاق و رسوم و عادات جديدى پديد آمد كه با شرايط اقتصادى و توليدى آن دوران كاملا مطابقت و همآهنگى داشت و همين كه از قرن هيجدهم بتدريج نظام سرمايهدارى يا اصول بورژوازى جانشين راه و رسم فئودالى گرديد ، يك رشته رسوم و عادات و موازين اخلاقى جديد
Moral
جايگزين رسوم و قواعد قرون وسطائى شد و ارزش و مقام انسانى بيش از پيش بالا رفت .
به اين ترتيب نتيجه ميگيريم كه اخلاق و رسوم و عادات بشرى يك پديدهء ثابت و تغيير ناپذير نيست ، بلكه با رشد اجتماعى و مناسبات اقتصادى و طرز توليد و مبادله ، رابطهاى ناگسستنى دارد . در دوران مورد بحث ما ( دورهء بعد از اسلام ) در سراسر جهان شرق و غرب اصول اقتصادى فئوداليسم حكومت و فرمانروائى داشت و تمام قدرت اقتصادى در دست فئودالها و عمّال آنها متمركز بود و اكثريت مردم از تأمين اقتصادى و سياسى و آزادى فردى و اجتماعى بىنصيب بودند ، زمين و ساير نيروهاى مولده بسلاطين ، امرا و ملوك طوايف تعلق داشت ، در چنين شرايطى نفعپرستى و تجاوز بحقوق اكثريت و ناچيز شمردن ارزش و مقام انسانى ، امرى عادى و معمولى بود به همين جهت آن دسته از متفكرين و صاحبنظران قرون وسطى كه وابسته بمردم بودند نه تنها زورمندان ، بلكه تودهء مردم را برعايت عدل و انصاف و احترام بحقوق ديگران فراخواندهاند . بعقيدهء ويل دورانت فيلسوف و مورخ آمريكائى « . . . نفعپرستى و خيانت و بيرحمى و غصب حق ديگران ، در طول دوران نسلهاى متوالى ، براى حيوان و انسان همچون امور نافعى بودهاند ، و با تمام قوانين و اصول تربيت و اخلاق و دين ، هنوز ريشهكن كردن آنها امكان ندارد .
جنگ بخاطر دست يافتن به غذا و زمين ، هميشه زمين را آغشته به خون داشته است و پيوسته چون زمينهء