غالبا به عنف وارد منزل اشخاص مىشدند و از مردم و كشاورزان توقعات و انتظارات گوناگون داشتند . غازان دستور داد كه سربازان با رعايت ادب ، كموبيش طعامى مطالبه كنند و مزاحم خلق نشوند « . . . به حكم چيزى نخواهند و نپندارند كه بر كسى لازم و واجب است چيزى به ايشان دادن . . . » « 1 » در دورهء تيمور و در عهد نادر نيز مردم از نعمت امنيت و آرامش برخوردار نبودند پس از مرگ كريمخان زند بار ديگر ناامنى و كشتوكشتار در ايران سايه افكند و اينحال تا استقرار سلسلهء قاجاريه دوام يافت .
در اينجا بىمناسبت نيست كه جملهاى چند از معتقدات ماكياولى را دربارهء جنگ و عوارض و آثار شوم و زيانبخش آن ذكر كنيم وى با صراحت و بدون پردهپوشى مىنويسد : « . . . در جنگ سوگند ، دروغگويى ، دزدى ، قتل نفس و هتك ناموس هزاران زن معمول است . مع هذا اگر جامعه را حفظ يا تقويت كند ، خوب است . هرگاه لشكرى از توسعه يافتن بازايستد رو به انحطاط مىرود ، هرگاه ارادهء جنگ را از دست بدهد ، زوال مىيابد . صلح اگر زياد به طول انجامد ، ضعيف سازنده و كسلكننده است ، يك جنگ گهگاهى به منزلهء شربتى مقوى براى ملت است ، نظم و نيرو در اتحاد را بازمىگرداند . . . فضيلت براى يك فرد رومى ، حقارت يا نرمخويى يا صلحجويى نبود ، بلكه مردى ، مردانگى و شجاعت ، توأم با كار و هوشمندى بود . . . از اين نظرگاه كشوردارى ، كاملا از قيود اخلاقى آزاد است . . . » « 2 »
سياست و سلاحهاى پيكار در عصر ما
به نظر موريس دوورژه « افراد و سازمانهايى كه با يكديگر در تعارضند ، انواع سلاحهاى گوناگون را در پيكار سياسى به كار مىبردند . برحسب دورهها ، نوع جوامع ، نهادها ، فرهنگها ، طبقات يا گروههاى در حال مبارزه ، از اين يا آن سلاح بيشتر استفاده مىشود . . . اولين هدف سياست از ميان برداشتن خشونت و جايگزين كردن صور مبارزهء ملايمتر به جاى تعارضهاى خونبار است . . . سياست هم پيكار است و هم محدوديتى براى پيكار . . . سياست بر آن است كه خشونت را از ميان بردارد . ولى هرگز بهطور كامل موفق نمىشود . در عمل ، سلاحهاى نظامى به هيچوجه كاملا از پيكارهاى سياست كنار گذاشته نمىشود . . . سياستمداران نمىخواهند وسايل خشونت و سلاحهاى نظامى را نابود كنند ؛ بلكه مىخواهند آنها را در دست گيرند ، نگذارند كه شهريها آنها را به كار گيرند . اين انحصار فشار كه نيرويى ترسناك به طبقه ، به حزب ، به بخشى كه حكومت را اشغال كرده است ، مىبخشد خصيصهء دولت است .
« قدرتى مسلح ، در ميان قومى به سلاح . . . هنگاميكه نظاميان سر از خدمت دولت بازمىزنند ، ديگر در اختيار فرمانروايان نيستند و خود به مبارزه براى قدرت مىپردازند . در قرن سوم ميلادى ، در روم سپاهيان ، امپراتوريهايى را بهوجود آوردند و نابود كردند ، و تخت امپراتورى را به اين يا
هامش
( 1 ) . تاريخ مبارك غازانى ، پيشين ، 38 .
( 2 ) . ويل دورانت ، تاريخ تمدن ، « رنسانس » ، ترجمهء صارمى ، بخش 3 ، ص 52 .