محب آل رسولم غلام هشت و چهار * فدايى همه ايران ، رضاى شاه شكارم
رضا به حكم قضا كشت ناصر الدين را * كه كيفر عملش بود ، من گناه ندارم
تنى چگونه زند خويش را به قلب سپاهى * اگرچه لشكر غيبى مدد نبود به كارم
نشان مردى و آزادگىست كشتن دشمن * من اين معامله كردم كه كام دوست برآرم
در كتاب بيدارى ايرانيان مىنويسد : « ميرزا رضا مسلمان و متدين به دين اسلام بود ؛ در فتوت و مردانگى مسلم و متفق عليه است . چه در حبس آنچه كردند ، يك نفر از آشنايان و دوستان خود را گير نداد و نام نيك خود را در صفحهء روزگار باقى گذارد . ميرزا رضا از شوخى و هرزهگويى اجتناب مىكرد : مگر در روزهاى گرفتارى و استنطاق كه حالتى خوش و شادمان داشت و گاهبهگاه مزاح مىنمود . حاج ملك التجار به زندان نزد او رفت و با خشرويى و مهربانى دوستانه از او خواست كه همدستان خود را محرمانه به او بگويد و حاجى متعهد شد كه راز او را فاش نكند ، ميرزا رضا پذيرفت و گفت چهار كس با من همراه بودند ، خودم و سايهام ، آلت و بيضهام . حاجى سرافكنده و شرمنده از نزد او بيرون رفت . داستان خواجهء سياه كه از نهيب و نفير او از هوش رفت ، نيز معروف است . . . در راه استقرار مشروطيت عدهاى كشته شدند و جمعى به زندان افتادند . دربارهء كسانى كه به حبس و تبعيد محكوم شدند ، نامهء مجد الاسلام به يادگار مانده كه بسيار آموزنده و خواندنى است .
نامهء گرانقدر مجد الاسلام به ناظم الاسلام از زندان كلات :
مجد الاسلام از زندان كلات كه تبعيدگاه او و عدهاى از آزاديخواهان بود ، شرح جالبى به ناظم الاسلام مىنويسد ، ما قسمتهايى از اين نامهء تاريخى را براى اطلاع خوانندگان نقل مىكنيم :
شرح حال ما بسيار رقتانگيز است . . . اجمالا مسافرت از تهران تا خراسان را در هفت روز پيموديم . اما با چه حالت يا با چه جلالت ، سر و پاى برهنه مسلوب العمامه و الرداء در اين هواى گرم روزها از شدت گرما مثل ماهى كه از آب بيرون افتاده باشد در اضطراب ، و شبها از شدت سرما مثل مرغ سركنده در التهاب بوديم . غذاى ما نان خشك و دواى ما . . . غلامان كشيكخانه در هيچجا ، چاپارخانهء ما را اجازت خواب ، بلكه توقف و آرام ندادند و هرجا كه رسيديم فورا اسب عوض كردند و ما را در مقر درشكه انداختند و با سرعت تاختند تا به منزل ديگر . آنقدر رنج ديديم و بىخوابى كشيديم كه مكرر از غلبه خواب از درشكه به زمين خورديم . از تهران رئيس سوار كه سالار نصرت باشد به سرهنگ نوشته بود ما را زنجير كند و كند بر پاى ما بگذارد . اما خوشفطرتى سرهنگ اجازه نداد ، سوارهاى مستحفظ ما در گارى به آسودگى مىخوابيدند ، اما براى ماها ممكن نمىشد . . . در چند محل مردم دهات مىخواستند ما را مستخلص نمايند ، خودمان مانع شديم . . . به قدرى از مهماندارى آصف الدوله سختى كشيديم كه به صدمات بين راه راضى شديم . عمارتى كه براى پذيرايى ما معين كردند ، همان انبار دولتى يا محبس حكومتى بود كه زياده از هشتاد نفر مردمان بدبخت در آنجا محبوس و از تمام لوازم زندگى مأيوس بودند .