شده و موضوع آن مربوط است به يكى از اختلافات ملكى ، چنين برمىآيد كه در مورد مرافعات ملكى بعضى از قضات در رأى دادن تا حدى مستقل بودند . اين سند مربوط است به ادعاى مالكيت ملكى واقع در « كهن هرزن آذربايجان » . يكى از طرفين دعوى خواجه غياث الدين محمد بن خواجه رشيد الدين محمد بوده كه روزگارى وزارت داشته و از اينرو شايد مردى متنفذ بشمار مىرفته است . به موجب سند مورد بحث ، مدتى بوده است كه او و برادرش كمال الدين محمد بر سند مالكيت زمينى با اولاد مردى به نام پيرايوب و به رعاياى كهن هرزن دعوى داشتند تا اينكه به شهاب على قاضى معسكر فرمان داده مىشود كه به اين دعوى بنابر امر شرع رسيدگى كند . شهاب على بىدرنگ كدخدايان كهن هرزن را به حضور مىطلبد ، طرفين دعوى هم وكلاى خود را تعيين مىكنند . ماهيت دعوى اين بود كه غياث الدين دو دانگ از ملك مورد بحث را غصب كرده بوده است و كسانى كه با او طرف بودند ، استرداد ملك و اجرة المثل را مىطلبيدند پس از رسيدگى ، رأى قاضى به نفع فرزندان پيرايوب و رعاياى كهن هرزن بدين قرار صادر مىشود . » « 1 »
يك راى كهن قضايى :
« دو دانگ تام مشاع از اصل ششدانگ اراضى مزارع الاكى حق و ملك طلق و مال محض خاص و خالص رعاياى قريهء هرزن قديم است حق من حقوقهم و ملك من املاكهم و عقار ، من عقاراتهم و ايشان راست يد تصرف شرعى مالكانه در آن . . . به هرنوع خواهند و اراده نمايند و اين حجت شرعيه جهت تذكر ماجرى در قلم آمد و جرى ذلك فى سلخ شهر ربيع الثانى سنه احدى تسعين و سبعمايه ( 791 ) « 2 »
خواجه رشيد الدين فضل اللّه در نامهاى كه به حاكم سمنان نوشته ، قاضى سمنان را از پرداخت عوارض معاف كرده و اعلام كرده است كه قضات آن نواحى « به نصب او حاكم و به عزل او معزول باشند . »
مظالم قاضى همدان و ماجراى املاك نازخاتونى :
يكى از قضات بدنهاد و بىصفتى كه براى تقرب به درگاه پادشاه وقت پا روى حق گذاشته و مشكلات و بدبختيهاى فراوانى براى مردم فراهم كرده ، قاضى همدان است . اين مرد « در اواخر عهد الجايتو قبالهء كهنهاى به نام نازخاتون به دست آورده و آن را نزد امير چوپان برد و به او چنين القا كرد كه اين نازخاتون اسير ملك بهادر پدر امير چوپان بوده و به حكم قانون املاك او تعلق به ملك بهادر داشته و اكنون به موجب ارث متعلق به امير چوپان است . امير چوپان عدهاى از نوكران خود را با آن قاضى به ولايت فرستاد تا چند موضع در قزوين و خرقان و همدان را تحت تصرف او درآوردند و اين داستان در بين مردم شهرت كرد ، چنانكه هربرزگرى كه از مالك مزرعهء خويش ناراضى بود ،
هامش
( 1 ) . مالك و زارع . . . ترجمهء دكتر اميرى ، ص 182 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 182 .