تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1036

مساهمون:

ص١٠٣٦
سمرقند از مردم گرفتند « 1 » ، يا از مصادرهء اموال اشخاص به دست آوردند و وقتى مؤيد الملك حاكم نيشابور مرد ، اموال او را به مصادره به خوارزم بردند ( از تركه‌اش هفتاد جمل زر سرخ به خزانهء سلطان آوردند ، آن در وقتى بود كه سلطان از كنار جيحون از تاتار گريخته بود و چون امكان استصحاب نبود ، همچنان به مهر در جيحون انداختند كه روزى كفار نشود « 2 » . و مردم نيشابور با اموال و طلاهاى خود در زير زمين دفن شدند چنان‌كه بعد از خرابى ، سالها بعد ، اين خرابه‌ها را جلال الدين به مردم اجاره داد كه كاوش كنند و سالى سى هزار دينار به او بدهند . « و گاه بود كه در يك روز همين مقدار ، بلكه زياده حاصل مىشد . » « 3 » و به طورى كه از كتاب سيرت جلال الدين منكبرنى برمىآيد ، وزير او نيز آخوندى طماع و دشمن مردم بود تا جايى كه « صاحب حاجت يك سالى و بيشتر بر درگاه او مىماند بىآن كه نيازش برآورده شود . » اين روحانى پول‌پرست وقتى كه دستگير شد ، صندوقهاى خزاين او بر خاك همى كردند ، پشته‌اى از زر فيما بين ايشان ، و تقاجارنويان ( داماد چنگيز ) حايل گرديده « 4 » . لشكريان جلال الدين خوارزمشاه نيز در تبريز « بر رعايا تطاول مىكردند . آن حال نزد او عرضه كردند ، و فرمود ما اين زمان جهان‌گيريم نه جهاندار و در جهانگيرى مراعات رعيت شرط نيست . چون جهاندار شويم ، فريادخواه را داد دهيم « 5 » . سلطان محمد وقتى به آبسكون رسيد ، « همى گريست و مىگفت از چندين زمينهاى اقاليم كه ملك خود گرفتيم ، امروز دو گز زمين يافت نخواهد شد تا در آنجا گورى بكاوند و اين بدن بلاديده را دفن كنند . . . » « 6 » آنچه گذشت محصول و عاقبت حكومتى است كه از مردم روى گردانيده و به منافع و مصالح خلق بىاعتناست . در كتاب التوسل الى الترسل كه مجموعهء منشآت بهاء الدين محمد بن مؤيد البغدادى منشى و علاء الدين تكش خوارزمشاه است كه از سنهء 568 الى 569 در خوارزم و خراسان سلطنت مىكرد ؛ ضمن منشورى ، به مسئوليت و وظايف عمال و متصرفان و شحنگان و گماشتگان اشاره شده است . از جمله در مورد مأمورين مالى چنين اندرز مىدهد : « بگويد تا عمال و متصرفان كه نصب كنند به زينت سداد و امانت آراسته باشند و از سر فساد و خيانت برخاسته ، و صيانت بليغ واجب دارند تا جز قانون معين و خراج مبين با رعايا رجوع نپسندند و رسمى نامعهود و بدعتى نامحمود كه خداى و خلق بدان راضى نباشند و در مذهب معدلت به اظهار آن فسحت نبود ننهند و آثارى كه اختيار به اختيار آن همداستانى ننمايند منطمس ( يعنى محو و
هامش
( 1 ) . همان ، ص 53 . ( 2 ) . همان ، ص 42 . ( 3 ) . همان ، ص 82 . ( 4 ) . سيرت جلال الدين ، پيشين ، ص 77 . ( 5 ) . جامع التواريخ ، پيشين ، ج 2 ، ص 717 . ( 6 ) . دكتر پاريزى ، سياست و اقتصاد صفوى ، پيشين ، ص 432 به بعد ( نقل از سيرت جلال الدين ، ص 68 و 70 ) .