گه ز مال طفل مىزن لوتهاى معتبر ، * گه ز سيم بيوه مىخر جامههاى نامدار !
اطلس معلم خرى از ريسمان پيرزن * وانگهى نايد ترا از خواجگى خويش عار !
صد هزار رحمت بر زبانى باد كه چنين سخن راند . گفت و خاطرى كه چنين در تواند سفت و او خود در ايام امن و عدل بود ، ايام دولت ايلدگزيان ( والى آذربايجان در 531 تا 623 ه . ) چه اگر سر برداشتن ديدى كه به هيچ مسجدى در عراق بوريا نمانده است كه ظالمان به محفورى بدهند و پنبه نيست كه بيوهزنان ريسمان كنند تا از آن اطلس خرند . . . » « 1 »
شاعر معروف انورى ، از گداطبعى بعضى از زمامداران و روش ظالمانهء آنان در اخذ خراج پرده برمىدارد و منبع و سرچشمهء اصلى مالومنال اشرف ستمپيشه را « چون ماركس » بهرهكشى از طبقات محروم ميداند :
آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت كاين والى شهر ما گدايى بىحياست ! »
گفت : چون باشد گدا آن ، كز كلاهش تكمهاى * صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست ؟
گفتش : « اى مسكين ، غلط اينك ازينجا كردهاى * آنهمه برگ و نوا « 2 » دانى كه آنجا از كجاست ؟
درّ و مرواريد طوقش ، اشك طفلان من است ، * لعل و ياقوت ستامش « 3 » ، خون ايتام شماست
او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است ، * گر بجويى ، تا به مغز استخوانش از نان ماست
خواستن كديهست ، خواهش عشرخواه ، خواهى خراج * زانكه گر ، ده نام باشد ، يك حقيقت را رواست
چون گدايى چيز ديگر نيست جز خواهندگى ، * هركه خواهد گر سليمان است و گر قارون ، گداست
انورى
در آخرين سالهاى حكومت سلاجقهء كرمان ، به علت ناامنى و خشكسالى و ستمگرى زمامداران ، وضع مردم بيشازپيش به سختى گراييد . كرمان ولايتى شد كه « در مسالك طرق آن ،
هامش
( 1 ) . راوندى ، راحة الصدور ، به اهتمام اقبال و مينوى ، دىماه 33 ، ص 30 به بعد .
( 2 ) . نوا : توشه .
( 3 ) . ستام : سازوبرگ .