آن دوران حمله مىكند و مىنويسد كه پس از آنكه با احتياط تمام قدم به اندرون نهادم ، يساولان و ايشيك آقاسيان به حكم آنكه
سگ و دربان چو يافتند غريب * اين گريبان بگيرد آن دامن
از شش جهت زبان گشودند كه « كيم سن و هانده گدرسن و در توپ باغله » شروع نمودند من بيچارهء روستايى بىجگر كه سواى « بورهوبشو » حرفى ديگر نشنيده ، از استماع اين سخنان مانند نقش ديوارى بر جاى ماند ، نه ياراى برگشتى و نه قدرت اندرون رفتن . آن شخص رفيق دست فقير را گرفته به زبان نسناسى به ايشان گفت مانع نشويد خدام خود فرمودهاند . . . لا حول گويان داخل ايوان خان شدم ، چه ديدم يك مازندران ريكا ، يك قرداغ قارداش ، يك هندوستانى خواجهسراى ، على الخصوص خواجه ياقوت ، خواجه لاهوت ، خواجه فرتوت ، خواجه مشكى و خواجه رشكى و خواجه ناجى و خواجه راجى و خواجه باجى سياه و سفيد و زرد و عنابى فقير را آنقدر واهمه روى داد كه خود را از مردگان شمردم . ناگاه نظر اين بيچارهء غريب به سمتى افتاد كه مخدومزادهء عاليشأن به عظمت و اجلال متمكن بودند به پيش رفته دست از جان شسته بعد از سلام و كرنش پيغام خدام را گذرانيدم به تغير و زهر چشمى كه اگر در كار قيصر كردى زهرهء فغفور آب به شدّ و مد تمام فرمودند كه « ما خواجه التفات نيستيم . . . » در پاياننامه ، نصرآبادى از روى كمال خيرخواهى به ميرزا قاسم مىنويسد كه فرزند خود را تربيت كند كه اگر « بيچارهاى به آستانبوسى آيد ، آخر در تواضع زبانى و رسمى تقصير نورزد . . . اگر در تعظيم من قد الف مىنمود ، از ايشان چه كم مىشد ؟ بههرحال تا ممكن است در تربيت ايشان بكوشيد و سعى بليغ به جاى آوريد . . . چون دو كلمهء گستاخى نسبت به ملازمان عالى واقع شد حمل بر نوع ديگر نفرمايند . . . » « 1 »
در مراسم تاجگذارى شاه سلطان حسين صفوى : كاررى مشهودات خود را از جريان تاجگذارى شاه سلطان حسين چنين بيان مىكند « . . . وقتى كه ساعت سعد از طرف منجمان تعيين شد ، به بازرگانان و پيشهوران بازار دستور دادند كه هركدام چراغى روشن كنند و تا نصف شب در بازار بمانند و گرنه به پرداخت دوازده تومان محكوم خواهند گرديد . حس كنجكاوى ، مرا وادار ساخت كه شب را نخوابم ، بيرون بروم و در شهر گردش كنم . چند كوچه و بازار كه گشتم ، براى من روشن شد كه چراغانى كوچه و بازار به تهديد صورت گرفته و چراغها و شمعهايى كه بازار را روشن كرده نه تنها جلوه به بازار نبخشيده ، بلكه وضع نامطلوبى نيز در آن ايجاد كرده است . از آتشبازى و شادمانى حسابى نيز خبرى نبود . و اين امر نشان مىداد كه مردم شاه صفوى را دوست ندارند . فقط از او مىترسند . چنان كه روز درگذشت شاه سليمان ، جمع كثيرى عروسى و بزم شادمانى برپا داشتند وقتى از كوچه و بازار مىگذشتم ، تصور كردم كه حتما
هامش
( 1 ) . مجلهء يادگار ، ص 2 ، ش 4 ، ص 47 به بعد ، مقالهء « پرتو بيضايى »