تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 15

مساهمون:

ص١٥
پادشاه نيست خاصه در دل‌گماشتگان و عمال ، چه چون بدانستند كه پادشاه آسان حجاب است هيچكس به رعيت ستم نتواند كردن و جز مال حق نتواند ستدن . » « 1 » ابن خلدون نيز به منصب و مقام « حاجبى » در دولت اموى و عباسى و ديگر دولتهاى اسلامى اشاره مىكند و مىنويسد : « در دولت اموى اندلس ، حاجبى به كسى تعلق داشت كه سلطان را از ديدار خواص و عوام نهان مىكرد و ميان سلطان و وزيران و فروتر از آنان واسطه‌اى به شمار مىرفت » « 2 » به طور كلى موقعيت حاجب در ممالك مختلف اسلامى يكسان نبود و در اغلب كشورها مقام حاجب پائين‌تر از مقام وزير بود . در ايران عهد غزنويان « حاجب » مقام و موقعيت سياسى ممتازى داشت و غالبا در مسائل و مشكلات سياسى و نظامى مورد مشورت قرار مىگرفت ، در تاريخ بيهقى مكرر از « حاجب ، و حاجب بزرگ » و نقش سياسى آنان سخن به ميان آمده است : « و حاجب بزرگ على ، بدين اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت به امير مسعود و بر دست دوخيلتاش بفرستاد و آن حالها به شرح باز نمود . . . » « 3 » بيهقى در جاى ديگر مىنويسد : . . . حاجب بزرگ ، گفت نقيبان را بايد گفت تا لشگر بازگردانند و فرود آيند كه من امروز با اين اعيان و مقدمان چند شغل مهم دارم . . . نقيب هرطايفه برفت و لشگر به حمله بازگشت و فرود آمد و حاجب بزرگ على بازگشت و همهء بزرگان سپاه را از تازيك و ترك با خويشتن برد و حالى بنشستند على نامه‌اى به خط امير مسعود كه ايشان نديده بودند به بوسعيد دبير داد تا برخواند . » « 4 » در جاى ديگر مىخوانيم « پدرش امير محمود رضى الله دعنه گذشته شد و حاجب بزرگ على قريب در پيش كار است و در وقت سواران مسرع رفتند به گوزگانان تا امير محمد به زودى بيايد و بر تخت ملك نشيند » « 5 » چنان كه از تاريخ بيهقى برمىآيد در عهد عباسيان عبد إله طاهر حاجب بزرگ مأمون بود و به دست او كارهاى بزرگ صورت گرفت . حاجبان و دربانان محمود : شخصى پس از مدتها صبر ، روزى به محضر محمود غزنوى راه يافت و در نهان به سلطان گفت كه خواهرزاده تو « هر شب به خانهء من مىآيد و مرا به ضرب تازيانه از خانه بيرون مىكند و با زن من تا صباح مىباشد و من در اين مدت تمامى امرا و اعيان دولت را گفته‌ام . . . سلطان گفت چرا به من نگفتى ، آن مرد گفت اى پادشاه بعد از مدتى كه هر روز انتظار كشيدم ، امروز به هزار حيله از حاجبان و دربانان و يساولان به نحوى كه ايشان ندانستند خود را به خدمت تو رسانيدم و الا امثال ما فقيران را كجا ممكن و قدرت است كه حال خود را به خدمت پادشاه عرض توانند كرد . . . » محمود گفت اين جريان را با كسى در ميان مگذار . اگر بار ديگر خواهرزاده من به خانهء تو آمد ، آنگاه به فلان محل بيا و مرا به خانه خود بر . آن مرد
هامش
( 1 ) . خواجه نظام الملك سياستنامه ، به تصحيح هيوبرت دارك ، ص 75 ( 2 ) . مقدمه ابن خلدون ، ج 2 ، ص 475 ( 3 ) . تاريخ بيهقى فياض ، ص 6 ( 4 ) . همان كتاب ، ص 7 ( 5 ) . همان ، ص 12