تصويرى از يك دختر
امير نظام گروسى در يكى از منشآت خود ، مختصات يك صورت زشت و كريه را بدينسان تصوير مىكند : « . . به عمدة الامراء سيف الدين خان ، حاكم آنجا ، مؤكدا نوشتم كه هرچه زودتر دختر كردى بفرستد . مشار اليه بعد از اهتمامات حسنه ، دخترى فرستاد كه رشك ماه و غيرت آفتاب بود ، و مجملى از صورت حال و وصف او اين است كه سرش كچل و چشمش احول و صورتش آبله دارد و به قول سعدى : لب زبرينش از پردهء بينى درگذشته و لب زيرينش به گريبان فروهشته و دهانى فراخ . . . و دندانى زرد و چانهء دراز و بدنى لاغر وقس عليهذا ، فعلل و تفعلل . وقتى كه چشمم به چنين لعبتى افتاد ، دريغم آمد كه ولايت مكرى ، از اين آيهء حسن ، و مايهء جمال خالى ماند ، و اين گوهر گرانبها به دست حاجى بهاء افتد . لهذا او را به صد عز و تمكين مراجعت دادم و براى سلامت سفر ، اين شعر را به گوش او خواندم :
على الصباح به روى تو ، هركه برخيزد * صباح روز سلامت بر او مسا باشد
يكى چنان كه تو ، در صحبت تو بايستى * ولى چنان كه تويى در جهان كجا باشد . » « 1 »
نامهء خاص خان گروسى به آقا خان محلاتى :
وصفى از يك زن هرجايى
« . . . در اوايل دولت كريم خان زند ، كه عالم همه بازار شكر و قند بود ، دخترى ، خوشمنظرى ، سيمينبرى ، عشوهگرى ، شيطانهاى ، فتانهاى ، قوادهاى ، سحارهاى ، مكارهاى ، غدارهاى ، پيمانهنوش ، مردانهپوش » لها محبان لوطى و زناء . . .
قوس ابرو نير غمزه دام كيد * بهرچه دادت خدا ، از بهر صيد
زاهدان را گرفتار بند خود و عارفان را مگس قند و بستهء كمند نمود ؛ هزار تاجر را با خود فاجر كرد ، به هزار بازرگان كام داد ، به عطار و بزاز از پس و پيش زعفران و اطلس فروخت ، و زر و سيم اندوخت ، در انبار هر علاف از غمزه ، آتش ريخت ، و شيرازهء كار هر صحاف بگسيخت .
به قوت جاذبه ، از هر نمىيمى و از هر دانهاى پيمانهاى بدست آورد . خلاصه ، پنجاه سال در بلده و بلوك ، از آزاد و مملوك ، از حاكم و محكوم ، از امام و مأموم ، به خرج فرج ، بدرهها گرفت و به صرف سره ، صرهها ربود ؛ تا دكانها را بسته كرد و طلبكاران را خسته . پس از سفيدى موى و سياهى روى و زردى دندان و خشكى پستان ، قطع عادت و ختم لعنت ، متعهء چاوشىشده ، بر درازگوشى نشسته ، به زيارت رفته ، بسلامت آمده ، طيب و طاهر گشته و « كربلايى ننه طيبه » شده ، و هم اكنون در جنب مسجد جامع ، خانهاى گرفته و كاشانهاى ساخته ، از آن زرها كه به عرق جبين و كد يمين حاصل نموده گاهى بورياى مسجد مىبافد و گاهى آش « عباس على » مىپزد . . .
اتفاق ، پارسال اين بندهء آشفته را به جهت خرجى كه فرض بود ، وجهى به قرض ضرور شد .
دلالى ، كه گويا ، دلالهء محتاله بود . . . گفت كه ضعيفهء عفيفهء مقدسهاى را تنخواهى است كه معامله مىنمايد . اگر فى المثل چهارماه هم از موعد بگذرد ، زحمت نمىدهد و منفعت نمىخواهد . . .
خشنود شدم . . . با او سخن گفتم . . . افسوسها خورد و كف بر كف سود و لعنت بر زمانه نمود كه
هامش
( 1 ) . منشآت امير نظام گروسى ( قسمتى از يك مراسله ) ، ص 61 به بعد .