غير از طبقاتى كه ياد كرديم ، در دورهء قرون وسطى ، جمعى از راه فالگيرى و جادوگرى امرار معاش مىكردند ، و با استفاده از جهل و بيخبرى مردم ، از اين راه ، بدون تحمل رنج و زحمتى ، پول قابل توجهى به دست مىآوردند . ابن خلدون به گروه خاصى از اين جماعت اشاره مىكند . يكى از گروههاى انگل اجتماعى در دورهء قرون وسطى ، كسانى بودند كه عمر خود را در راه كشف دفينهها و گنجهاى مخفى سپرى مىكردند . به قول ابن خلدون ، اين گروه معتقد بودند كه « كليهء ثروتهاى ملتهاى باستان در زيرزمين ، بطور گنجينه ، نهان است و بر همهء آنها بوسيلهء طلسمهاى جادوگرانه مهر زدهاند ، و جز كسانى كه به دانش آن آگاهند ديگرى نمى - تواند آن مهر را برگيرد ؛ چه آنها از راه بخور و دعا و قربانى مىتوانند آن طلسم را بشكنند . » « 1 »
سپس مىنويسد : « در نتيجهء اين گونه فريبكاريها ، بسيارى از كوتهخردان ، كارگران فراوانى را ، براى كاوش و كندن زمين به كار مىگمارند و براى نهان داشتن كار خود از انظار ، از تاريكى شب استفاده مىكنند ؛ از بيم آنكه مبادا ، رقباى آنان آگاه شوند يا كارگزاران دولت به عمليات آنان پىببرند . و هنگامى كه چيزى به دست نمىآورند ، دليل آن را عدم آگاهى از طلسمى مىدانند كه گنجينه بدان مهر شده است ؛ و از اين راه ، خود را گول مىزنند و روى مطامع شكستخورده و ناكامى خود ، سرپوش مىگذارند . » « 2 » به نظر ابن خلدون ، كسانى به اين كارها مىپردازند كه از كوتهخردى ، تن به كار مثبت و مفيد نمىدهند ، و بجاى آنكه از طريق كشاورزى ، صنعت ، و بازرگانى معاش خود را تأمين كنند ، در راهها و مجارى غيرطبيعى گام مىنهند . « 3 »
ديگر از گروههاى اجتماعى ، از قلندران و شعبدهبازان مىتوان نام برد كه از خصوصيات اخلاقى و اجتماعى آنان بندرت در منابع تاريخى و اجتماعى سخن به ميان آمده است . از جمله در بدايع الوقايع واصفى ، رستم التواريخ و كتاب حاجىباباى اصفهانى بطور اجمال ، از آنان سخن رفته است .
قلندران و شعبدهبازان
« . . . پس خود را ملبس به لباس قلندرى نموده و تاج قلندرى بر سر نهاده و منتشائى بر دست گرفته و كشكولى را پر از حلوايى نموده و داروى بيهوشى در آن نهاده و ردائى بر دوش افكنده و كيسهاى كه در آن دواهاى عيارى و اسباب شب وى و مكارى بود ، بر دوش افكنده و به جانب دروازهء قريه خوراسكان راون شديم . » « 4 »
مؤلف رستم التواريخ ، از هنرنمايى قلندران سخن مىگويد ، و از قول يكى از قلندران مىنويسد : « شيشهاى داشتم كوچك ، در آن خاكى بود و درش محكم بسته بود . به حكمت ، درش را گشودم ، قدرى از آن خاك بر روى جامه ريختم مشتعل شد و جامه سوخت . و در حقهاى روغن بسته داشتم . در آب جوشان ، اندكى از آن افكندم ، آب يخ شد و نيز آن را در ظرفى نمودم و آن را بر سهپايه نهادم ، و در زير آن ، دوايى را به آتش مشتعل كردم . از خاصيت آن ، دوا ، آب در آن ظرف يخ شد . . . » « 5 »
هامش
( 1 ) . مقدمهء ابن خلدون ، ج 2 ، ص 775 به بعد .
( 2 ) . همان ، ص 775 به بعد .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . رستم التواريخ ، پيشين ، ص 153 .
( 5 ) . همان ، ص 157 .