موعظهء تاريخى آقاى طباطبايى در 14 جمادى الاولى 1324
اين نطق كه در جريان نهضت مشروطيت ايراد شد ، از طرف آقاى لواء الدوله ، عضو انجمن مخفى ، يادداشت گرديده و پس از ملاحظهء آقاى طباطبايى ، در تاريخ بيدارى ايرانيان درج شده است . اينك جملهاى چند از اين نطق پرمغز را نقل مىكنيم : واعظ پس از حمد خدا و ثناى پيغمبر ( ص ) گفت : « يا داود ، انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى . . . يعنى اى داود ما تو را جانشين در روى زمين قرار داديم و امور مردم را در كف تو نهاديم ، بين مردم به درستى حكم كن و از هواى نفس پيروى مكن . . . امروز كفار و ملل اجانب طريق عدل را مسلوك داشتهاند ، ما مسلمانان از طريق عدل منحرف شدهايم ؛ يا ظالم و ستمكاريم و يا معاون ظلمه مىباشيم . هشت ماه است بلكه زيادتر كه بجز اين يك كلمهء « عدل » ديگر چيزى نگفتهايم . در خلوت و جلوت ، در بالاى منبر ، در مسجد و خانه ، . . . جز عدل چيزى نخواستهايم . حالا بعضى مىگويند ، ما مشروطهطلب و يا جمهورىطلب مىباشيم . . . غرض اين بود مجلسى تشكيل شود كه در آن به داد مردم برسند ، بدانند اين رعيت بيچاره چهقدر از دست ظلم حكام ، ستم مىكشند . . . ما نگفتيم پادشاه نمىخواهيم . . . ولى آنچه داد كرديم و آنچه نوشتيم ، تمام را به عكس حاليش كردند ، و گفتند مردم تو را نمىخواهند ، و غرضشان عزل شاه مىباشد ؛ و حال آنكه به تمام انبياء و اولياء قسم است كه ما بجز مجلسى كه جمعى در آن باشند كه به درد مردم و رعيت برسند ، كار ديگرى و غرضى نداريم . قدرى كه سخت مىگيريم ، مىگويند مشروطه و جمهورى را مىخواهند ، زمانى كه سكوت مىكنيم ، مىگويند آقايان زير زانويى گرفتهاند كه ديگر صدايشان بريده شده است . يكدفعه مىگويند بيستهزار تومان گرفتهاند ، يكدفعه مىگويند مقصودشان مدرسهء خان مروى است . آخر اى مردم ، فكر كنيد ، مدرسهء خان مروى ، بر فرض كه به متولى شرعى برگردد ، چه به درد ما مىخورد ؟ ( توليت اين مدرسه با شيخ مرتضى مجتهد آشتيانى بود . بعد از واقعهء مسجد شاه ، عين الدوله مدرسه را به ميرزا ابو القاسم امام جمعهء تهران واگذار كرد . )
اگر زيرزانويى مىخواستيم تا به حال ، صد مرتبه كار گذشته بود . . . قصد ما عدل ، و رفع ظلم است كه رعيت از دست نرود ، مردم به خارجه پناه نبرند ، مملكت خراب نشود . از بسكه حكام ظلم و ستم به مردم مىكنند مىترسم رفتهرفته رعيتى باقى نماند .
يكسال است اهل فارس متظلمند . . . شعاع السلطنه هر ملك خوبى را در فارس تصرف كرده است . صاحب ملك عارضشده كه اين ملك است نه خالصه ، مطالبهء سند كردهاند از متصرف ، اگر صاحب ملك قباله نداشته است كه ملك او را به بهانهء خالصه تصرف كردهاند ؛
و اگر اظهار قباله و حكم شرعى كرده است ، اسناد او را گرفته و پاره كردهاند . هركس هم از طرف دولت برود به فارس ، ملاحظهء پسر شاه را مىكند .
اهالى فارس كه ديدند ، اين گونه جواب آنها را مىدهند ، به قونسولخانهء انگليس پناهنده شدند . . . شماها نمىدانيد كه در ولايتها اين حكام چه ظلمها مىكنند . رعيت بيچارهء ايرانى خودش و اهل و عيالش بايد نان ذرت و جو بخورند كه ماليات ديوان را بپردازند . . . پادشاه بواسطهء خزانه ، پادشاه خواهد بود ؛ خزانهء معمور نمىشود مگر بواسطهء آبادى مملكت ، و مملكت