تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
سلطنت را بداند . باباجان ، پادشاه هم مثل ما يك نفر است ، نه اينكه به قول بعضى ، مالك الرقاب باشد و آنچه بخواهد بكند . مگر در اروپا پادشاه نيست ؟ كى اين كارها آنجا اتفاق مىافتد . روزبروز كارشان بهتر و مملكتشان آبادتر مىشود ، هرچه خرابى و ظلم است . . . براى اين است كه نمىدانيم معنى سلطنت چيست . تمام انبياء براى عدل و داد آمدند ، اينهمه شورش در خارجه براى عدل است . . . آخر ، اگر اين رعيت نباشد تو هيچ ندارى . . . با اينهمه قرض ، باز هم سعى در قرض مىكنند ، طولى نمىكشد كه اين كارها ، رعيت و مملكت را به خارجه خواهد داد ، يعنى داده و مىدهد . مطالب و مقاصد ماها اين است ، و الا به من تنها چه مىشود ؟ چه كارم خواهند كرد ؟ بفرض ، گفتند از اينجا برويد ؛ يا اينكه آمدند مرا كشتند ، باز اولادهايم مىمانند و اين حرفها را خواهند گفت . . . سايرين را كشتند اولادهايشان باقى خواهند ماند . آنها مقاصد ما را اجرا خواهند كرد . به اجدادم قسم ، تا زنده‌ام دست‌بردار نيستم . . . من هم كه كشته شوم ، اسمم تا دامنهء قيامت باقى خواهد ماند . خون من عدالت را استوار خواهد نمود . . . اى مردم ، بيدار شويد ، درد خود را بدانيد ، دواى درد را پيدا كنيد . . . ما در سر مقصود باقى هستيم ؛ اگرچه يك‌سال يا ده‌سال طول بكشد . ما عدل و عدالتخانه مىخواهيم . . . ما مجلسى مىخواهيم كه در آن ، شاه و گدا در حدود قانون مساوى باشند . » « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ بيدارى ايرانيان ، پيشين ، ج 2 ، ص 13 - 204 ( به اختصار ) .