تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
را نزديك خود نگذاشتى و با كس نياميختى . » يك روز چون ديد ابو القاسم رازى از راه قوادى و غلام‌منشى ، به مقامى رفيع رسيده و غاشيه‌دار شده است سخت ناراحت شد و غاشيهء خود را به دور افكند و گفت : « چون ابو القاسم رازى غاشيه‌دار شد محال باشد پيش ما غاشيه برداشتن . اين حديث به نيشابور فاش شد و خبر به امير محمود رسيد ، طيره شد و برادر را ملامت كرد ، . . . در باب غاشيه و جناغ فرمان رسيد و تشديدها رفت . اكنون هركه پنجاه درم دارد و غاشيه تواند خريد پيش او غاشيه مىكشند . پادشاهان را اين آگهى نباشد ، امامنهيان و جاسوسان براى اين كارها باشند تا چنين دقايقها نپوشانند . » « 1 »

اسب خواستن

يكى از احتراماتى كه براى طبقات ممتاز قائل بودند اين بود كه چون اين بزرگان به محفلى مىرفتند هنگام بازگشتن براى اداى احترام ، حاجب بانگ مىزد كه اسب وزير يا سردار را بياوريد و اين خود معرف موقعيت اجتماعى اشخاص بود . اصطلاح اسب خواستن در شاهنامهء فردوسى نيز به چشم مىخورد :
همه شب همى لشكر آراستند * ز در ، بارهء پهلوان خواستند خروشى برآمد ز درگاه شاه * كه اسب سرافراز شاهان بخواه
چون اين عهد و خلعت بياراستند * پس اسب جهان‌پهلوان خواستند نكوهش مكن عاقلى را كه در صف * براى نشست خود آخر گزيند
- خاقانى
مرا نشست به دست ملوك و ميران است * ترا نشست به ويرانى و ستوران بر
- عنصرى

صدرنشين

صدرنشين به كسى گفته مىشود كه مرتبت او در جلوس ، بالادست همه باشد ؛ سعدى گويد :
بود كه صدرنشينان ما به گاه قبول * نظر كنند به بيچارگان صف نعال در آن حرم كه نهندش چهار بالش عزت * جز آستان نرسد خواجگان صدرنشين را
سعدى در بوستان ، باب چهارم ، ضمن بحث در فضيلت تواضع ، به توصيف سرگذشت خود مىپردازد و نشان مىدهد كه چگونه در محيط اجتماعى عصر سعدى ، منزلت و موقعيت اجتماعى هركس معين و مشخص بود ، و درباريان و عمال و گماشتگان بزرگان در رعايت آن كوشا بودند ، چنان كه سعدى را كه بطور ناشناس با لباس ژوليده به منزل قاضى شهر وارد شده بود ، چون سر و وضع مناسبى نداشت ، نوكر قاضى او را از صدر مجلس بلند و در پايين مجلس جايى براى او تعيين مىكند و خطاب به سعدى مىگويد :
نه هركس سزاوار باشد به صدر * كرامت به فضلست و رتبت به قدر به عزت هر آن كو فروتر نشست * به خوارى نيفتد ز بالا به پست
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، ص 9 - 458 ( به اختصار ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 43 | مرتضى راوندى